حسرتی که خوردیم و لذتی که بردیم

آن روزی که سوار سانتافه فول آپشن دوستم شدم،حسرت نخوردم.آن روز که به صرف شنا و عصرانه کنار استخر به خانه دوستی دیگر دعوت شدم هم حسرت نخوردم.آن دیگری هم که زنگ زد وخداحافظی گرفت برای سفرچهارماهه اش به اروپا و آمریکا هم،بیخیال بودم.اما دیشب...دیشب حسرت خوردم.دیشب فشار آمد بهم.دیشب برای اولین بار فکر کردم:چرا من نه؟

دیشب شب خوبی بود.شام را در رستورانی دعوت دوستی بودیم.بعد از غذا غافلگیرمان کرد و کشان کشان ما راخانه شان برد.حسرت من از بدو ورود به آن خانه شروع شد.آنوقتیکه در باز شد...

آنوقتی که در باز و شد حیاط خانه نمایان شد.حیاط کوچکی که نیمی از آن پارکینگ بود و نیمی دیگر باغچه.حوض کوچکی آنوسط بود و دورتادورش درختچه هایی کوچک.گوشه ای هم بلبلی بود در قفسی درباز که نرم نرمک میخواند.ریسه چراغ های رنگی از بین شاخ و برگ های درختچه ها آویزان بود.شیلنگ پلاستیکی باریکی با سوراخ های ظریف ازاین شاخه به آن شاخه محیط باغچه را طی میکرد و قطره های ریز آب که دیده نمیشدندخنکی مطبوعی میساختند.

باغ خانه ی ما هفت یا هشت برابر آن باغچه است.همینطورعلف هایش.

اهالی خانه اما باصفاتر از باغچه بودند.پدر و مادری بازنشسته که حرف زدنشان بیشتر شبیه مشاعره بود.

دمبک و سه تار آوردند.مادر که "بانو"صدایش میکردند قلیان چاق کرد وپدرشان به جز یکی دوتا آباژور با نور نارنجی بقیه چراغ های خانه را خاموش کرد.برادر بزرگتر که به تازگی مدرک عمومی‌اش راگرفته،به زورحاضرشد دست ازتعریف کردن خاطره و لطیفه بردارد و سازش را کوک کند.

خوشحالم که وقتی دوتایی ساز میزدند و چهارتایی تصنیف میخواندند چراغ ها خاموش بود و کسی آنهمه حسرت را در چشم های من ندید.

دوساعتی آنجا نشسته بودم.بی حرکت.منی که تلویزیون را ایستاده نگاه می کنم،تلفن را حین راه رفتن صحبت میکنم و اگرمجبور باشم بنشینم حداقل پایم راتکان میدهم.بی حرکت.

احتمالن آنوقتی که پدر شصت و هشت ساله او برایمان حافظ میخواند،پدرپنجاه و هشت ساله من خوابیده بود که فردا به موقع به جلسه مهمش برسد.یا آنوقتی که مادر شصت ساله او از بچه هایش میخواست دردستگاه اصفهان بزنند تا او بخواند،مادر چهل و هست ساله من با کلافگی نخودلپه ناهار فردا را پاک میکرد.بی‌شک برادرم هم آن وقتی که برادر او ساز میزد ومیخواند،داشت کرایه یک میز بیلیارد را تا آخر شب یکجا حساب میکرد.

یادم نیست کی و چطور ازآن خانه بیرون آمدم.فقط یادم است وقتی رسیدم خانه پدرو مادرم خواب بودند و برادرم هنوز خانه نیامده بود.مسواک زدم،قرصم راخوردم و خوابیدم. باحسرت

مثل خانواده ما کم نیست.میشود گفت ما در اکثریتیم.اینجا در ایران جوانی هر نسلی مصادف میشود با بحران.بحران سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و...جوانی پدرومادر من انقلاب شد،یک برادر‌شان اعدام شد و برادر دیگر زندانی.جنگ شد،خانه شان خراب شد،برادرشان اسیر.صبح ها سر صف شیرخشک ایستادند و شبها در پناهگاه خوابیدند.شاید بخاطر این پیدانکردند خودشان را.شاید جوانی شان همه با دغدغه ی نان و سرپناه گذشت،وقت نشد به زندگی فکر کنند،به لذت زندگی.

من اما نمیگذارم بحران بامن همان کند که با آنها کرد.نمیخواهم عمرم راسر صف نان و دنبال سقف باشم.که لذت زندگی‌ام بشود سقف بلندتر و نان شیرین تر.

نمیخواهم.نمیگذارم!

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سینا

مطلبی که میخواستید رو تیرماه 87 نوشته بودم.

Mody

زیبا بود. نوشته ات رو دوست داشتم[ماچ]

Mody

[بغل] [نیشخند]

محمدرضا شعبانعلی

من هم دوستانی از این دست دارم. و همیشه حسرت میخورم. و خوب فهمیده ام که هنر زندگی کردن، چیزی نیست که در مدرسه و دانشگاه بیاموزیم. تو بگو. تو به من بگو که مدرسه زندگی کجاست. شاید با هم در آنجا ثبت نام کنیم...

اهلی

گاهی فکر می کنم اینکه ما اینطور ساده و زیبا زندگی نمی کنیم همه اش از ترس است. از ترس اینکه مبادا واقعا بشود به همین سادگی خوش بود و پس ما این همه عمر بیهوده پی چه دویده ایم. حکایت آن زمین خورده ایست که تا خانه سینه خیز میرود... مثل همیشه زیبا نوشتید دست مریزاد

نسیم

کاش ما یاد بگیریم این طور زندگی کنیم

باد صبا

سلام برای من هم که معمولا دو خط در میان نوشته ها را می خوانم جالب بود که همه نوشته رو با دقت خوندم. احساستمان اختلافاتی دارد اما من هم مثل شما حسرت خوردم. و یک چیزی شبیه چرا من نه؟ البته هیچ وقت دیر نیست. به اکثریتی هم که گفتید هیچ خورده ای وارد نیست. قابل تحسین هم هست که با این همه مشکلات زندگی خوبی ساخته اند. می دونم که شما هم پیروز میشید و ... راستی به این داداشتون بگید این کارا آخر و عاقبت نداره ها. از همین الان بره توی یه بنگاه و به ادبیاتشون دقت کنه بعد از چند سال میتونه سه تا باشگاه بیلیو یا میلیارد بخره و آزاد کنه. راستی ایشون لئو بود نه؟ راستی سانتافه چه صیغه ایه؟ راه میره؟ کارت سوختش چقدر بنزین داره؟ از لیسان باکلاس تره؟

خواب آلود

تکونم داد... منم از بچگی همیشه میخواستم همچین زندگی ای رو واسه خودم درست کنم. احتمالا این خانواده ی به ظاهر خوشبخت توی طوفان حوادث روزمره و مشکلات فرسایشگر رویاهاشونو فراموش نکردن.

رها

[دست][دست][دست] فوق العاده بود. تمام احساست را حس کردم و من هم لبریز از حسرت شدم. حیف که چه ساده سادگی هامون را به فراموشی سپردیم ... [گل]

some1

نمیخواهم.نمیگذارم!