روز به روز

سرساعت بیدار می شوم،روپوشم را میپوشم.بیسکویت ساقه طلایی را در کیفم میگذارم.خودکار آبی روانم را در جیبم می گذارم.اتیکت بیمارستانم را روی جیبم میزنم و راه می افتم.مثل هر روز ماشین را از پارکینگ درمی آورم.مسیر همیشگی را می روم.صبحانه بیمارستان را از دست نمی دهم.ناهار را هم.مریض ها را می بینم.همه درد دارند.با خونسردی گوش می کنم.سرم داد می کشند که مگر نمی فهمی درد دارم.بعضی ها سنشان را نمیدانند.یا فارسی بلد نیستند،ظهرها ازشان خنده ام میگیرد.آخر شبها اما عصبانی می شوم.صبح ها باحوصله برایشان توضیح می دهم.شب ها اما حوصله خودم را هم ندارم.ظهر می شود.مسیر همیشگی را برمیگردم.به خانه میرسم.بیسکویت ساقه طلایی له شده را درمی آورم و روی میز می گذارم.اتیکتم را در می آورم...

مدتی است که هیچ چیز برانگیخته ام نمی کند.زمان میگذرد.افسرده یا غمگین نیستم.دلتنگ نمی شوم.ذوق دیدن کسی یا کار خاصی ندارم.دلم برای کسی نمیسوزد.دیگر فکر نمی کنم.قول نمیدهم.نقشه نمی کشم.

آدم موجهی بنظر می رسم.

 

/ 4 نظر / 17 بازدید
سامان

سلام من تازه وبلاگ شما را دیدم دوست دارم پستهای دیگه شما را هم بخوانم بعد نظر بدهم ولی خوب نقشه کشیدن چیزه خوبیه و بهتر میشه اگر نقشتون این باشه که یک بانک را بزنید [شوخی]

رویا

سلام گلاره جون دوست قدیمیم[گل] خوبی؟ دل منم برای دو سال پیش تنگ شده... این آدم موجهی شدن دیگه چه صیغه ای هست؟! نکنه ا زمریضا گرفته باشی بیشتر مراقب خودت باش[ماچ] دلم برای خوندن نوشته هات تنگ شده بود.

آذرخش

وای که بیزارم از یکنواختی ....[چشمک]

سلام خسته نباشید.من فکر می کنم اکثر ادما این حالتو دارند.زمونه خیلی عوض شده.موفق باشید.از وب منم دیدن کنید.