پر از خستگی

انتظار را از بچگی یادم دادند.از آن وقتی که منتظر ماندم و حتی نمیدانستم که میتوانم بپرسم چرا؟ یادم دادند که زندگی "همینه که هست".یادم دادند که اگر مشکلی هست،حلش کن.نپرس چجوری.نگو نمیشود.بعدها که بزرگ تر شدم،عصبانی بودم از پدر و مادرم.اما بخشیدمشان.چون مجبور بورم.

این شد که همیشه نپرسیدم چرا.دنبال حقم نبودم.دعوا نکردم.بعد از دو سه برخورد همه میدانستند که من میبخشم.همیشه میبخشم.شاید چون همیشه فکر میکردم مجبورم.

گذشت تا رسیدم به آن روزی که هر کدام از آدمهایم کوهی از مشکل بودند.برای لحظه ای لذت،باید ساعتها تحملشان میکردم.تحمل آدم ها را نداشتم.با کمک قرص ها مشکلات را حل میکردم.با کمک قرص ها می بخشیدم.

دیگر آن آدم نیستم.فهمیده ام که آدم هایت نباید اینهمه سخت باشند.نباید اینهمه تحمل کنی.باید سرشان داد بزنی.توبیخشان کنی.یا حتی گاهی ترکشان کنی...

/ 7 نظر / 9 بازدید
مهدي

سلام دوست عزيز براي تبادل لينك 3 طرفه كليك كن

موافقت شدید. گاهی باید آدمها را رها کرد

نسیم

آن قبلی من بودم [لبخند] در ضمن شدید به فتح ش

الف.رها

آدمهایت نباید این همه سخت باشند گاهی باید ترکشان کنی .... عالی بود... ترک کردن...داد زدن... گاهی باید ادمهایی رو که خیلی به تو نزدیکند ترک کنی تا بفهمن که هستی... شاید دست از نادیده گرفتن تو بردارند باید بدانند که وقتی کسی رو که خیلی بهشون نزدیکه از دست بدن... شاید دیگه هیچ وقت نتونن بدستش بیارن... حداقل نه مثل قبل

ش

آقای رها: چقدر لذت بردم ازین حرفها. اما دیدی آدمها چقدر راحت و قشنگ و با قدرت حرف می زدنن! اما هنگام عمل بی قدرت و ضعیف اند. انقدر ضعیف که حتی نمی تونن این حرفهارو بشنوند!

فیروزه

آفرین عزیزم عالی گفتی از بچگی به ما یاد دادن که رنج کشیدن خوبه و آدمهای رنج دیده آدمهای خوبی هستن. واسه همینه که فکر می کنیم دفاع از حق خودمون یعنی شکستن دل بقیه ... گاهی اوقات باید بعضی دلها رو شکست