از دل بریدگی

نشسته ام یک گوشه ای برای خودم زندگی می کنم.پارادوکس عجیبی است.همینطور که نشسته ام به سرعت از آدمها عبور می کنم.همه فقط یک طپش قلب اولیه اند.صدایشان را محو پشت سرم می شنوم.دلم جایی نیست.همینجا نشسته است.هرجا برود مثل یویو سریع برمیگردد.لقمه های کوچک شادی و لبخند های مدام و سطحی را به حس های سنگین ترجیح می دهم.دور می ایستم.آرام راه می روم.سرم بیشتر وقت ها پایین است.فکر می کنم.در آینه خودم را نگاه می کنم.زیاد خودم را نگاه می کنم.در لحظه تصمیم میگیرم.پشت سرم همه مرده اند.

/ 0 نظر / 9 بازدید