﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>من لاگ</title>
    <description>ilog's description</description>
    <link>http://ilog.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>گلاره</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 19:25:45 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برانی برانی بخوانی بخوانی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/537</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/9494259/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-9494259</guid>
      <pubDate>Wed, 23 May 2012 19:25:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از حال خوب به ...</title>
      <description>&lt;p&gt;تا همین چندسال پیش خرید که می رفتم تمام مغازه های ممکن را برای خریدن یک جفت کفش جستجو میکردم.همزمان تمام کفش های دیده شده را مقایسه میکردم،یک دسته بهترین ها درست میکردم و یکی یکی حذف میکردم تا بهترین بماند برای خریدن.دیروقت خانه می رسیدم با پاهای ورم کرده.نگاه کفش ها که میکردم حالم بهم میخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتهاست خرید به آن شکل نرفته ام.اما زندگی ام همان طور شده است.هنوز میگردم و اما راسته تمامی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین کفش ها میشد علی الحساب یکی را سوا کرد برای چندماه.اما آدم ها...زندگی ها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل اینست که فقط یک کفش بتوانی بخری و همانقدر که پاشنه این یکی را دوست داری،سگک آن یکی را هم،رنگ آن دیگری و جنس یکی دیگر را و نفهمی کدام برایت مهمتر است.و عجیب که کفشی که اجتماع حداقل دوتایشان باشد هم پیدا نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهای خوبی است.آدم های جدید.فضاهای تازه.تجربه های خوب.اما تا کی میشود همه چیز را از پشت ویترین نگاه کرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/536</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/9406695/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-9406695</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 18:41:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;نمیدانم امروز با کی و کجا داشتم قصه دوست داشتن هایم را مرور میکردم.شاید با خودم بودم.مثل همه امتحان&amp;nbsp;ریاضی هایم.همیشه مطمئن بودم مسئله ها را درست حل کرده ام.کلی باخودم کلنجار میرفتم تا یکبار دیگر جواب ها را چک کنم.چک میکردم و درست همان سوالی که بیشتر مطمئن بودم اشتباه از آب درمیامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز شبیه همان اتفاق افتاد.با قصه دوست داشتن هایم.به وجه مشترک آدم هایم نگاه کردم.علیرغم آنکه فکر میکردم خیلی بالغانه دوست داشته ام اما نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم آمد.قصه را با یک آدم یک لا قبا مرور میکردم.هیچ چیز قابل ارائه ای نداشت.کتاب خوانده بود و تاتی تاتی درس خوانده بود.کار نداشت.کامیونیتی خوبی نداشت.ساز خاصی نمیزد.جای خاصی سفر نکرده بود.مجموع تجربه هایش به چندتا سفر اجباری و زندگی خوابگاهی خلاصه میشد.گیرم انداخته بود که چرا او نه.جوابی نداشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمم آدم های دو قدم جلوتر را دنبال می کند.دست دلم هم جز به آنها نمی رود. موضوع نه ویژگی شخصیتی خاص آدمها نه جذبه و نه هیچ چیز دیگر است.وقتی آن دو قدم طی می شود همه چیز رنگ می بازد.لذت ها انگار در همان دو قدم بوده اند.دو قدمی که سعی می کنم تمام نشود.باید بایستم.ایستادن کار من نیست.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/535</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/9312765/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-9312765</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 19:49:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اعترافات پست کشیک</title>
      <description>&lt;p&gt;اعتراف می کنم که هنوز مدت زیادی&amp;nbsp;نگذشته است یک دکتر بوگندو شده ام که&amp;nbsp;حوصله بیماران بیسواد و بدبخت را ندارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم از تکرار چندین باره پلن درمانی برای همراهان متعدد مریض ها خسته میشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم از تجمع 8 نفر بالای سر بیمار تصادفی در اورژانس عصبی می شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم ولوم صدایم بالاتر رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم فهماندن اینکه"بیمار شما ساعت 4 صبح نیاز به اقدام اورژانسی ندارد و شما باید سر فرصت به درمانگاه مراجعه کنید" به همراهان بیماران از سخت ترین کارهای دنیاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم آرام و با احترام صحبت کردن با بیماران و همراهانی که هرچه از دهانشان درمی آیند به شما می گویند از نشدنی هاست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم توضیح علت مرگ برای همراهان بیسواد و بدبین بیمار تصادفی که تمام استخوانهایش خرد شده,ریه و کبد و کلیه هایش له شده و جمجمه اش شکسته, اشد مجازات است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم ساعت 3 شب روزی که از 5 صبحش در حال بدوبدو بوده ای توانی برایت نمانده که ناز دخترک چهارده ساله تیتیشی را بکشی که برای وصل کردن یک سرم الم شنگه به پا کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم بخاطر بیمار با پرستار جنگیده ام و پشیمان شده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم که چندین و چند بار دستهای خالی ام را نشان&amp;nbsp;همراهان بیمار داده ام و آنها را به بند پ ارجاع داده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم یک وقت هایی بدجور تنها و ناچار بوده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اعتراف می کنم که به همین زودی&amp;nbsp;یک قدم تا تسلیم شدن نمانده اما تمام زورم را میزنم تا تسلیم نشوم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/534</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/9290087/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-9290087</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 16:39:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شاخ محبت</title>
      <description>&lt;p&gt;سالهای دوری را به یاد دارم.وقتی بچه هشت ساله ای بودم.با یک لباس چین دار آستین پفی و کفش های سفید ورنی.در راه فرودگاه مهرآباد.مادرم جای دوری می رود و من بغض کرده ام.کمی بعدتر وقتی میرسیم اشک هایم سرازیر می شود.دوساعتی که روی صندلی منتظریم را گریه می کنم.دو یا سه شب است.باید به سالن انتظار بروند.گریه ام شدیدتر می شود.تا لحظه ای که بغلم می کند برای خداحافظی به او می چسبم و ولش نمی کنم.محکم لباسش را چنگ می زنم و گریه می کنم.اینقدر گریه می کنم که نفسم بند میآید.به زور جدایم می کنند تا او برود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیمار آقای سی و چند ساله ایست.حال حرف زدن ندارد.یک طرف قفسه سینه اش سوراخ&amp;nbsp;است.میگوید گاومیش شاخش زده.گاومیش ها را حومه شهر دیده بودم.شاخ هایشان را هم.اما همیشه گله ای و آرام به سمتی می رفتند.معمولا بچه ای چوب به دست همراهی شان میکرد.گاومیش خودش بوده.تصمیم گرفته گاومیش را بفروشد.تا همان روز حیوان آرامی بوده.تا وقتی ماشین را دیده که برای بردنش به کشتارگاه آمده.اول دورتر ایستاده.بعد پشت&amp;nbsp;بچه ها قایم شده و بعد که خواسته اند کشان کشان سوارش کند وحشی شده و یکراست به صاحبش حمله برده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا سه روز است در بخش ما بستری است.برادرش با موبایل از زخم هایش عکس میگیرد.با خنده میگوید میخواهد به گاومیشش نشان بدهد.میگوید که دیگر نمی فروشدش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم به فرودگاه مهرآباد می افتد.به همه وابستگی هایم که یکطرفه قطع شده اند.به اینکه اگر با شاخ در شکم&amp;nbsp;آدمها میرفتم الان اوضاع جور دیگری بود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/533</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/9244002/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-9244002</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 18:09:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تنها سیبیلوی قابل اعتماد</title>
      <description>&lt;p&gt;توی اتاق دارم سعی می کنم رگ بچه 8 ماهه تپلی را بگیرم&amp;nbsp;برای سرم.پدر،مادر،عمو، مادربزرگ و پدربزرگ بچه&amp;nbsp;چهار چشمی می پایندم.نخواسته اند پرستارها بچه شان را &lt;em&gt;سوراخ سوراخ&lt;/em&gt; کنند.منم و اعتماد خانواده بیمار و حیثیت پزشکی ام.رگها زیر چربی ها قایم شده اند.بعد از چنددقیقه کلنجار رفتن در لحظه ای که دل را به دریا زده ام تا سوزن را&amp;nbsp;شانسی&amp;nbsp;فرو کنم،صدای پدر بچه ای که کمک میخواهد مرا از آن مهلکه نجات میدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر بچه آقای میانسال قدکوتاه با شکم برآمده&amp;nbsp;و سبیلهای چخماقی است.بچه آسمی است و دچار حمله شده است.نیم ساعت بعد با ماسک اکسیژن و ونتولین حالش بهتر شده است.رگ آن یکی مریض را هم پرستارها گرفته اند.سه تا مریض دیگر هم بستری شده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای گرفتن شرح حال دقیق تر پیش پدر بچه می روم.اسم بچه را که میپرسم،جواب می دهد:&lt;em&gt;فرشته مهربون&lt;/em&gt;.از سابقه تب و سرفه در چند روز اخیر میپرسم.میگوید:&lt;em&gt;مگرفرشته ها تب می کنند؟&lt;/em&gt;از سابقه آسم میپرسم.اشک توی چشمش جمع می شود&lt;em&gt;.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهره اش مرا یاد پدرم می اندازد.تصویر دور و شیرینی که از پدرم داشتم و یادم رفته بود.بابای سیبیلو.بابایی که قویترین و قدبلندترین مرد دنیاس.تنها بابایی که رانندگی بلد است.تنها بابایی که سرکار می رود.تنها بهترین بابای دنیا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان مردی که حالا در بین مردهای اطرافم قدکوتاهترین است.دیگر حوصله رانندگی ندارد وترجیح میدهد من رانندگی کنم.مرد بازنشسته ای که شب ها زودتر میخوابد و بیشتر وقتها تلویزیون تماشا می کند.همان که بازنشستگی و&amp;nbsp;خاطرات تلخ&amp;nbsp;زندگیش خسته و بی حوصله و افسرده اش کرده...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/529</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/8390575/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-8390575</guid>
      <pubDate>Tue, 22 Nov 2011 20:51:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راه رفتن روی ریل</title>
      <description>&lt;p&gt;بچه که بودیم این بازی را میکردیم.(اما حالا دیگر بازی نبود)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو به دو دستهای یکدیگر را میگرفتیم و هرکدام روی یکی از ریل ها راه میرفتیم.بازی بامزه ای بود.بامزه و شیرین.یکی نمیتوانست خود را نگه دارد و همبازی اش را بدنبال خود می کشید.همبازی یا می فتاد یا می توانست دوست خود را نگه دارد.خوبی اش همین بود.دوست تو،هم بار تو بود و هم یار تو.تو هم برای او همین بودی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بدتر از همه وقتی بود که دوستی دوستش را رها میکرد.برای آنکه خود نیفتد،او را رها میکرد.(و همیشه هم یک لحظه پس از او می افتاد)یکی تعادلش را از دست میداد و برای آنکه نیفتد با همه نیروی خود به دیگری،به دستهای دیگری می آویخت،و دیگری یکباره دستش را میکشید و او را رها میکرد.در این لحظه بازی خونین میشد.نیروی کشش رها شده بی پشتیبان،همبازی را،دوست را،به خاکریز کنار ریل پرتاب میکرد و او غلتان غلتان پایین می رفت و بستر سنگ های نوک تیز یا خارهای خشک را میپیمود و ما که به سراغش میرفتیم نخستین چیزی که می دیدیم،رنگ سرخ خون بود برسیمای پریده رنگش.او سخنی نمی گفت،اما نگاهی که ما به همبازی دیگر می کردیم از هر تازیانه ای سوزنده تر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فریدون تنکابنی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/526</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/8289192/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-8289192</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Nov 2011 14:16:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیزهای معمولی</title>
      <description>&lt;p&gt;دارم کم کم مطمئن میشوم که آدم معمولی ای هستم به دنبال یک زندگی معمولی ِآرام. از آن آدم هایی که نیاز به یک خط پایه در زندگی دارند.خط پایه در همه چی.ترجیح میدهم موفقیت هایم قدم مورچه ای باشد تا اینکه یک روز قدم فیلی جلو بروم و ده روز بعدش قدم آهویی برگردم عقب.ترجیح میدهم هر روز دوست باشم تا یک روز معشوق و یک روز منفور.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنج سال آینده را که میبینم،ترجیح میدهم یکی باشم از خیل آدم هایی که در تصاویر آرشیو تلویزیون توی پیاده روها راه میروند.یک دکتر معمولی باشم در یک مطب معمولی که تابلویش چندان به چشم نمیاید با یک منشی معمولی بیمارهای معمولی ام را ویزیت کنم.بعد از کار برگردم به خانه معمولی ام.یک استامبولی معمولی بار بگذارم و مشغول صحبت با دوست معمولی ام بشوم.عوض همه چیزهایی که ندارم،عوض همه معمولی بودن ها آرامش داشته باشم.ثبات داشته باشم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/524</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/8052589/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-8052589</guid>
      <pubDate>Sat, 01 Oct 2011 08:48:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;هر کسی اصول خودش را دارد.اصل من هم پایبندی به ارائه تصویر بی نقص از خود است.گفتن این جمله به بدی ِگفتن "من معتاد هستم" است.شاید هم بدتر.فقط من و آن معتاد میدانیم که چه چیزهایی را با چه چیزی معامله کرده ایم.حالا اما چندوقتی است که با تصویرم غریبم.زیادی دوریم از هم و دلیلی نمیبینم بیخودی دنبال خودم بکشمش.جایش باشد تخم مرغ و گوجه هم سمتش پرت می کنم.اما شبیه سایه،ناخواسته به من وصل است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بله من یک "پایبند به ارائه تصویر بی نقص از خود" هستم که تصمیم به ترک دارد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/523</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/8045953/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-8045953</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 07:52:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تفکیک حتی در زندان</title>
      <description>&lt;p&gt;هر هفته در رای گیری پارازیت شرکت میکردم این هفته اما نه.این هفته به معدود برنامه ای که وجود من یا عقایدم را به رسمیت میشناخت اعتراض دارم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نگاه من &lt;em&gt;شخصیت خوب این هفته&lt;/em&gt; دو گزینه ناموزون دارد.مجید توکلی در یک گزینه،پگاه آهنگرانی،فاطمه معتمدآریا،مرضیه وفامهر و مهناز محمدی در گزینه دیگر.آیا بنا بوده مجید توکلی را به یاد مردم بیاوریم؟آیا مقایسه ای بین مجید توکلی و پگاه آهنگرانی و معتمدآریا در کار است؟آیا قابل مقایسه اند؟و اصن باید مقایسه شوند؟آیا قرار است به مردم نشان بدهیم که پگاه آهنگرانی که برایتان شناخته شده تر است،بازیگر است،پدر و مادرش این و آنند و ... را بیشتر دل میسوزانید و مجید توکلی را کمتر؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای نسل ما که تازه داریم برابری و پذیرش را یاد میگیریم،تازه از دوره "ما و پولدارها" عبور کرده ایم،چنین یادآوری هایی جز آنکه عقب بکشدمان سودی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ضمنن تقصیر بی خبری(نه بی توجهی) مردم متوجه رسانه هایشان است.یکی از رسانه هایمان هم پارازیت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر من مجید توکلی و پگاه آهنگرانی-در این لحظه- فرقی ندارند.هردو زندانی سیاسی اند در یک زندان.درست نیست ما(در خارج از زندان) آنها را جدا کنیم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ilog.persianblog.ir/post/521</link>
      <author>گلاره</author>
      <comments>http://ilog.persianblog.ir/comments/4926/7329718/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4926.post-7329718</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Jul 2011 08:36:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
