نمای اول ـ شب امتحان ساعت ۱:۴۵

وسط اتاق٬ روی نیم وجب قالیچه ی نشسته ام.همه ی جزوه ها را دور وبرم ریخته اند با چندتا ماکر رنگی که عنقریب خشک می شوند.یک لیوان چای با چند حبه قند که برای کاهش عذاب وجدان گذاشتمشان روی یکی از جزوه ها که از بقیه تمیز تر است.به خیالم که کثیف نمی شوند و ..حدأقل اینجوری بهداشتی تر است.هووم؟نیست؟

یک دستم خودکار است که تندتند از آن خط های کج و معوج ِ شب امتحانی زیر نوشته ها میکشد و دست دیگرم... خوب دست دیگرم زیادی بیکار است.فرو میکنم در موهایم! الآن دیگر بیکارنیست!

نمای دوم ـ همان شب ساعت ۲:۵۷

همانجا وسط همان قالیچه نشسته ام اما کمی خسته تر.پاهایم را دراز کرده ام.به زور خودم را درقالیچه جا کرده ام.توی دلم به خودم غر میزنم.

آنطرف تر رختخواب گرم و نرمم انگار که دستاشو باز کرده و میخواد منو بغل کنه.حیف که فردا امتحان دارم...

نمای سوم ـ همانجا ۲ ساعت بعد

صدای اذان از مسجد نزدیک خانه مان می آید.تو این سکوت شب بنظرم می آید که صدایش خیلی زیاد است.توی دلم  کلی به خادم مسجد بدوبیراه میگویم:آخر یعنی چه؟مردم خوابند!شاید کسی نخواهد نماز بخواند.مگر زوراست.چرا اینقدرصدای اذان را زیاد می کنند؟!

نمای چهارم ـ نیم ساعت بعد

هنوز  دارم تو دلم با خادم مسجد کل کل میکنم.دقّ دلی ِ جزوه های بدخط و تنبلی خودم را روی اون بیچاره خالی میکنم.بعد به فکرم میرسد که اگر صدای اذان زیادی بلند است چرا شب های قبل از صدای آن بیدار نشده بودم؟!

نمای پنجم ـ تا ۸ صبح

تمام این ۲ـ۳ ساعت دارم خودم رو سرزنش میکنم!

پ.ن۱:اعتراف میکنم به خودم خیلی غر میزنم.آخر یه روز خودم یه کتک مفصلی از خودم میخورم!

پ.ن۲:چیزی از سیاست سرم نمیشود اما دلم هیلاری اونم از نوع کلینتونش میخواد!

پ.ن۳:در اون دالان دل چه خبره؟؟؟