بعد از عمری سکونت در این مجازستان بالاخره یکی از اهالی منت سرمان گذاشت ما را به یک بازی دعوت کرد.جناب عماد خان یک هفته ی پیش مارا به بازی شب یلدا دعوا کرد.توضیحات بازی به نقل از وبلاگ خودش:

«بازيش اينطوريه كه شما پنج تا اعترافی رو كه كسی نمی‌دونه می‌نويسی و بعدش پنج نفر رو به اين بازی دعوت می‌كنی و اونا هم اعتراف‌هاشون رو می‌نويسن و ... همه لذتش هم به اينه كه اون حس فضولی كه جزو لاينفك فرهنگمون شده به اندازه‌ی يك سال ارضا می‌شه.»

پیش نوشت۱:چقدر آدم میتونه فضول وخاله زنک باشه که یه همچین بازی رو از خودش دربیاره؟!

پیش نوشت۲:من صرفآ بخاطر اینکه پرستیج شغلیم ایجاب میکنه که به کسی جواب نه ندم؛این بازی رو ادامه میدم!

برو بریم:

اعتراف ۱ـ فکر کنم کلاس اول یا دوم دبستان بودم.شب بود.تازه سریال تلویزیون تمام شده بود و تیتراژ پایانی سریال داشت پخش میشد.یهو یه سوال خوف به ذهنم رسید:«بابا! این مَنِشی صحنه کیه که تو همه فیلم ها بازی می کنه؟؟؟» هنوز که هنوزه پدر و خانواده ی محترم از این سوتی جهت خفت دادن به من استفاده می کنند.

اعتراف۲ـ اعتراف میکنم که بصورت کاملآ ناپلئونی در دانشگاه قبول شدم.واقعآ حقم نبود.عمرآ درس نخوندم.(اگرچه جلوی پدرو مادرم٬خود را از تک وتا نینداخته و اصرار میکنم که پاسخنامه ی من رو با کس دیگه ای جابه جا کردند٬من باید دو رقمی میشدم! نامردااا)

اعتراف۳ـ دودره باز٬ تنبل٬ زیر کار در رو٬ خوابالو ام.خیلی.

اعتراف ۴ـ اعتراف می کنم که از کلاس چهارم دبستان میدونستم دنیا دست کیه!( می فهمی که.هوووم؟)

اعتراف ۵ ـ این از همه اش مهمتره! اعتراف می کنم که ۱ بار . .. . . . ... بعد .. . .  یهو . . . .. . . . .. ا. . ..بی.. ... . . از اونموقع تا حالا .. . . . . .. . . . . ......! فکر کن!

خدا خیرت نده بچه! اینم بازی بود ما رو دعوت کردی!

خوب مودی که نیست.یادوخاطره اش را گرامی میداریم.بچه ی پایه ای بود.اگه دعوتش میکردیم  سه سوته می نوشت تحویل میداد.

جناب بادصبا! میدانم گرفتارید اما خوب ما بغیر از شما کسی رونداریم که!

جناب خواب آلوده اخیرآ بازگشت نموده اند.ایشان هم گرفتارند.اما خوب اعترافات شما شنیدن دارد!

جهنم از ضرر! کیوان تو هم بنویس.چیکار کنم دیگه.آتیش زدم به مالم!

جناب محمدرضا خان اگر افتخار بدید٬خوشحال میشیم.

اگر مودی رو هم حساب کنید سرجمع میشه پنج تا.خیرش رو ببینید!