خوشحال از قبول شدن در کلاس های زبان دانشکده ادبیات٬(بعد از یه امتحان تعیین سطح سخت و سطح بندی متقاضی های کلاس بر اساس نمره و البته حذف تعداد زیادی از اونها!) راه میفتم بسمت محل تاکسی های خطی. باید ۳تا عرض خیابونو رد کنم.منتظر میمونم تا چراغ راهنما برای ماشینها قرمز بشه.بعد سرمو میندازم پایین و راه میفتم.هنوز عرض خیابون رو کاملآ طی نکردم که صدای بوق ممتد یه CAMRYکه گویا قصد داشته چراغ قرمز رو رد کنه بلند میشه. بعد هم راننده که سرشو از پنجره بیرون آورده و با حالتی حق به جانب کلی بدوبیراه نثارم میکند...

موقع پیاده شدن از تاکسی٬وقت حساب کرایه٬ جناب راننده بجای ۳۰۰ تومان کرایه ی همیشگی٬ ۵۰۰ تومان طلب میکند و مصرآ بر روی حرف خود مبنی بر تغییر کرایه ی تاکسی ها از  یک هفته ی قبل! تاکید میکند.چک و چانه زدن با یک لیسانس حقوق _که تمام مسیر را ازپرونده ی قتل وحشتناکی که اخیرآ دردادگستری دیده٬برایمان گفته_ بی فایده مینماید....

چند قدم آنطرف تر باز منتظر تاکسی ایستاده ام.یک تاکسی جلویم می ایستد و مسافرانش را پیاده میکند.یکی از مسافران به محض پیاده شدن از تاکسی٬ بزاق دهانش را با شدت به کنار خیابان تف میکند.دوستم وانمود میکند که دارد بالا می آورد و من رویم را برمیگردانم . ..

دوباره سوار تاکسی میشوم.کنارم خانمی نشسته است که دختر ۵/۲ـ۳ساله اش را روی پایش نشانده.دخترک از درد شکم گریه میکند و مدام نق میزند.عوضش کلی فحش و ناسزا که مادر زیرلب بهش میدهد عایدش میشود....

 می تراود مهتاب...   میدرخشد شب تاب...  نیست یک دم شکند خواب به چشم کَس و لیک٬غم این خفته ی چند خواب در چشم تَرَم میشکند....نوای آشنای محسن نامجو که از ضبط  تاکسی پخش میشود و مرا در فکر فرو می برد...پیش خودم فکر میکنم کاش یک جایی هم بود ازمردم آزمون تعیین سطح فرهنگ میگرفت.بعد اونها رو سطح بندی میکرد و طی دوره های برنامه ریزی شده آموزش میداد.کاش شدنی بود٬کاش بود...