برای بعضی از ماها گفتن از احساساتمون سخت تر از مردنه!احساساتی که در درونمون جوشش و غلیان دارند و بعضآ مسیر حرکتمونو در زندگی تعیین میکنند.اما اینکه چی میشه که از بیان آنچه در شخصی ترین و منحصربفردترین بخش وجودمون؛یعنی مرکز احساسات؛ خجالت میکشیم رو من نمیدونم.اگرچه طبق معمول آدمیت براحتی این نقص رو هم توجیه میکنیم:طرف خودش میدونه دوستش دارم٬ مگه دوست داشتن به حرفه؟؟؟٬ من اگه باهاش بحث میکنم واسه اینه که نگرانشم و . . .

گاهی هم تیپ شخصیتی مان یکجوری است که اصولآ بیان احساسات در آن نمیگنجد:مثلآ آدم کله شق و قدی هستیم که بیان احساسات بریمان مساویست با خرد شدن شخصیتمان و باز  شدن راه برای دیگران درجهت تحقیر ما! یا آنقدر در جزئیات زندگی غرق شده ایم و عدد و رقم دورمان را گرفته است که دیگرجایی برای احساسات نمیماند.

گاهی هم باید بین بیان احساسات و تیریپ روشنفکری مان یکی را به گزین کنیم  که صدالبته تیریپ روشنفکری مهمتر است!

سابقه ی دوستی من و مهزاد؛که لینک وبلاگش را در کنار سایر دوستانم دارم؛به ۱۳ سال پیش برمیگردد.یعنی از دوران دبستان!اگرچه بیشتر این سالها تنها عنوان همکلاسی رو یدک کشیدیم تا دوست اما در چندسال اخیر بیش از پیش همدیگر را کشف کرده ایم.

یادم نمی آید هیچ وقت صریح و راحت به او گفته باشم که چقدر دوستش دارم و مثل خواهر نداشته ام است یا حالا که دارد وسایلش را جمع میکند که برود؛چقدر دلم گرفته است! ولی حالا میگم:

                                        رفیق جون خیلی دوسِت دارم!