هفتاد یا هشتادمین مریض است.رنجور و خسته. "انفلوانزا؟" یک وری روی صندلی می نشیند. "بواسیر یا شقاق؟" همراهش میگوید که نمیتواند حرف بزند. "لارنژیت؟" تفریحم شده است حدس زدن تشخیص قبل از اینکه خودشان چیزی بگویند.بیشتر با خودم حرف میزنم تا مریض ها.اونها حرفشان را میزنند و من ساب وکلایزینگ می کنم.بیشترشان از درد شکایت دارند.درد و کوفتگی و خستگی.برداشت برنج داشته اند.تازه شالی ها را آتش زده اند.درد طبیعی است.این هم نباشد با ویروس های این فصل سال توجیه میشود.خودش حرف نمیزند.خیره به گوشه اتاق است.دخترک همراهش میگوید.اگر میگرنی ها را کنار بگذارم سی و دومین مریض با همین شکایت است.نسخه ام آماده است.نگهبان در را باز کرده و دارد مریض دیگری را روی صندلی می نشاند.سرسری میگویم که استراحت کند و مایعات بخورد.دخترک موقع رفتن میگوید:راستی دو روز است دخترش مرده!