بچگی خوبی نداشته ام.لااقل خودم اینطور فکر می کنم.بچه نباید در بی توجهی بزرگ شود.نباید خودش با خودش باشد.نباید خودکفا باشد.باید برای هرکاری آویزان باشد.قرار است بچه نداشته باشم وگرنه" بسیار لوس و وابسته خواهند بود" این را اطرافیانم می گویند.روی بچه های مریض حساسم.میدانم که هم طاقت دردشان کم است و هم حقشان نبوده گذرشان به من بخورد.

خودم را به زور نگه داشته ام.پسرک سه ساله زیر دستم وول میزند.یک لحطه هم آرام نمی شود.ساعت چهارصبح است و یک بخیه دیگر بیشتر نمانده.بیشتر یادآوری خاطرات خودم آزارم میدهد تا صدای جیغ هایش.میدانم که چقدر عاجز است.که چقدر کمک میخواهد.میدانم اینکه مادرت را صدا بزنی و نباشد یعنی چه.مادرش دل نداشته بخیه زدن را ببیند و بیرون ایستاده.دلیل احمقانه تر از این برای تنها گذاشتن بچه؟! پدر بچه دست و پاهایش را گرفته و مدام دعوایش می کند تا لحظه ای آرام بگیرد.مادر بچه داخل می آید:"ببین مامان جان!وقتی میگم شیطونی نکن،وقتی میگم بگیر بخواب برای همین است" کم مانده است سوزن گیر را در چشم مادر بچه فرو کنم.برمیگردم و نگاه سرزنش باری بهش می اندازم.دوباره رو به بچه می کند و میگوید:"ببین مزاحم خانم دکتر هم شدیم و از خواب بیدارشان کردیم" حالا دیگر مطمئنم اگر ست پانسمان را یکجا در حلقش فرو کنم هم برایش کم است.رو به مسئول اتاق عمل حوادث می کنم و جمله تنبیهی هر شبم را می گویم:"امشب شب پدرمادرهای بی مسئولیت و سهل انگار است"