سرساعت بیدار می شوم،روپوشم را میپوشم.بیسکویت ساقه طلایی را در کیفم میگذارم.خودکار آبی روانم را در جیبم می گذارم.اتیکت بیمارستانم را روی جیبم میزنم و راه می افتم.مثل هر روز ماشین را از پارکینگ درمی آورم.مسیر همیشگی را می روم.صبحانه بیمارستان را از دست نمی دهم.ناهار را هم.مریض ها را می بینم.همه درد دارند.با خونسردی گوش می کنم.سرم داد می کشند که مگر نمی فهمی درد دارم.بعضی ها سنشان را نمیدانند.یا فارسی بلد نیستند،ظهرها ازشان خنده ام میگیرد.آخر شبها اما عصبانی می شوم.صبح ها باحوصله برایشان توضیح می دهم.شب ها اما حوصله خودم را هم ندارم.ظهر می شود.مسیر همیشگی را برمیگردم.به خانه میرسم.بیسکویت ساقه طلایی له شده را درمی آورم و روی میز می گذارم.اتیکتم را در می آورم...

مدتی است که هیچ چیز برانگیخته ام نمی کند.زمان میگذرد.افسرده یا غمگین نیستم.دلتنگ نمی شوم.ذوق دیدن کسی یا کار خاصی ندارم.دلم برای کسی نمیسوزد.دیگر فکر نمی کنم.قول نمیدهم.نقشه نمی کشم.

آدم موجهی بنظر می رسم.