تا همین چندسال پیش خرید که می رفتم تمام مغازه های ممکن را برای خریدن یک جفت کفش جستجو میکردم.همزمان تمام کفش های دیده شده را مقایسه میکردم،یک دسته بهترین ها درست میکردم و یکی یکی حذف میکردم تا بهترین بماند برای خریدن.دیروقت خانه می رسیدم با پاهای ورم کرده.نگاه کفش ها که میکردم حالم بهم میخورد.

مدتهاست خرید به آن شکل نرفته ام.اما زندگی ام همان طور شده است.هنوز میگردم و اما راسته تمامی ندارد.

بین کفش ها میشد علی الحساب یکی را سوا کرد برای چندماه.اما آدم ها...زندگی ها...

مثل اینست که فقط یک کفش بتوانی بخری و همانقدر که پاشنه این یکی را دوست داری،سگک آن یکی را هم،رنگ آن دیگری و جنس یکی دیگر را و نفهمی کدام برایت مهمتر است.و عجیب که کفشی که اجتماع حداقل دوتایشان باشد هم پیدا نشود.

روزهای خوبی است.آدم های جدید.فضاهای تازه.تجربه های خوب.اما تا کی میشود همه چیز را از پشت ویترین نگاه کرد...