نمیدانم امروز با کی و کجا داشتم قصه دوست داشتن هایم را مرور میکردم.شاید با خودم بودم.مثل همه امتحان ریاضی هایم.همیشه مطمئن بودم مسئله ها را درست حل کرده ام.کلی باخودم کلنجار میرفتم تا یکبار دیگر جواب ها را چک کنم.چک میکردم و درست همان سوالی که بیشتر مطمئن بودم اشتباه از آب درمیامد.

امروز شبیه همان اتفاق افتاد.با قصه دوست داشتن هایم.به وجه مشترک آدم هایم نگاه کردم.علیرغم آنکه فکر میکردم خیلی بالغانه دوست داشته ام اما نبود.

یادم آمد.قصه را با یک آدم یک لا قبا مرور میکردم.هیچ چیز قابل ارائه ای نداشت.کتاب خوانده بود و تاتی تاتی درس خوانده بود.کار نداشت.کامیونیتی خوبی نداشت.ساز خاصی نمیزد.جای خاصی سفر نکرده بود.مجموع تجربه هایش به چندتا سفر اجباری و زندگی خوابگاهی خلاصه میشد.گیرم انداخته بود که چرا او نه.جوابی نداشتم.

چشمم آدم های دو قدم جلوتر را دنبال می کند.دست دلم هم جز به آنها نمی رود. موضوع نه ویژگی شخصیتی خاص آدمها نه جذبه و نه هیچ چیز دیگر است.وقتی آن دو قدم طی می شود همه چیز رنگ می بازد.لذت ها انگار در همان دو قدم بوده اند.دو قدمی که سعی می کنم تمام نشود.باید بایستم.ایستادن کار من نیست.