اعتراف می کنم که هنوز مدت زیادی نگذشته است یک دکتر بوگندو شده ام که حوصله بیماران بیسواد و بدبخت را ندارد...

اعتراف می کنم از تکرار چندین باره پلن درمانی برای همراهان متعدد مریض ها خسته میشوم.

اعتراف می کنم از تجمع 8 نفر بالای سر بیمار تصادفی در اورژانس عصبی می شوم.

اعتراف می کنم ولوم صدایم بالاتر رفته است.

اعتراف می کنم فهماندن اینکه"بیمار شما ساعت 4 صبح نیاز به اقدام اورژانسی ندارد و شما باید سر فرصت به درمانگاه مراجعه کنید" به همراهان بیماران از سخت ترین کارهای دنیاست.

اعتراف می کنم آرام و با احترام صحبت کردن با بیماران و همراهانی که هرچه از دهانشان درمی آیند به شما می گویند از نشدنی هاست.

اعتراف می کنم توضیح علت مرگ برای همراهان بیسواد و بدبین بیمار تصادفی که تمام استخوانهایش خرد شده,ریه و کبد و کلیه هایش له شده و جمجمه اش شکسته, اشد مجازات است.

اعتراف می کنم ساعت 3 شب روزی که از 5 صبحش در حال بدوبدو بوده ای توانی برایت نمانده که ناز دخترک چهارده ساله تیتیشی را بکشی که برای وصل کردن یک سرم الم شنگه به پا کرده است.

اعتراف می کنم بخاطر بیمار با پرستار جنگیده ام و پشیمان شده ام.

اعتراف می کنم که چندین و چند بار دستهای خالی ام را نشان همراهان بیمار داده ام و آنها را به بند پ ارجاع داده ام.

اعتراف می کنم یک وقت هایی بدجور تنها و ناچار بوده ام.

اعتراف می کنم که به همین زودی یک قدم تا تسلیم شدن نمانده اما تمام زورم را میزنم تا تسلیم نشوم.