سالهای دوری را به یاد دارم.وقتی بچه هشت ساله ای بودم.با یک لباس چین دار آستین پفی و کفش های سفید ورنی.در راه فرودگاه مهرآباد.مادرم جای دوری می رود و من بغض کرده ام.کمی بعدتر وقتی میرسیم اشک هایم سرازیر می شود.دوساعتی که روی صندلی منتظریم را گریه می کنم.دو یا سه شب است.باید به سالن انتظار بروند.گریه ام شدیدتر می شود.تا لحظه ای که بغلم می کند برای خداحافظی به او می چسبم و ولش نمی کنم.محکم لباسش را چنگ می زنم و گریه می کنم.اینقدر گریه می کنم که نفسم بند میآید.به زور جدایم می کنند تا او برود...

بیمار آقای سی و چند ساله ایست.حال حرف زدن ندارد.یک طرف قفسه سینه اش سوراخ است.میگوید گاومیش شاخش زده.گاومیش ها را حومه شهر دیده بودم.شاخ هایشان را هم.اما همیشه گله ای و آرام به سمتی می رفتند.معمولا بچه ای چوب به دست همراهی شان میکرد.گاومیش خودش بوده.تصمیم گرفته گاومیش را بفروشد.تا همان روز حیوان آرامی بوده.تا وقتی ماشین را دیده که برای بردنش به کشتارگاه آمده.اول دورتر ایستاده.بعد پشت بچه ها قایم شده و بعد که خواسته اند کشان کشان سوارش کند وحشی شده و یکراست به صاحبش حمله برده...

حالا سه روز است در بخش ما بستری است.برادرش با موبایل از زخم هایش عکس میگیرد.با خنده میگوید میخواهد به گاومیشش نشان بدهد.میگوید که دیگر نمی فروشدش...

یادم به فرودگاه مهرآباد می افتد.به همه وابستگی هایم که یکطرفه قطع شده اند.به اینکه اگر با شاخ در شکم آدمها میرفتم الان اوضاع جور دیگری بود.