دارم کم کم مطمئن میشوم که آدم معمولی ای هستم به دنبال یک زندگی معمولی ِآرام. از آن آدم هایی که نیاز به یک خط پایه در زندگی دارند.خط پایه در همه چی.ترجیح میدهم موفقیت هایم قدم مورچه ای باشد تا اینکه یک روز قدم فیلی جلو بروم و ده روز بعدش قدم آهویی برگردم عقب.ترجیح میدهم هر روز دوست باشم تا یک روز معشوق و یک روز منفور.

پنج سال آینده را که میبینم،ترجیح میدهم یکی باشم از خیل آدم هایی که در تصاویر آرشیو تلویزیون توی پیاده روها راه میروند.یک دکتر معمولی باشم در یک مطب معمولی که تابلویش چندان به چشم نمیاید با یک منشی معمولی بیمارهای معمولی ام را ویزیت کنم.بعد از کار برگردم به خانه معمولی ام.یک استامبولی معمولی بار بگذارم و مشغول صحبت با دوست معمولی ام بشوم.عوض همه چیزهایی که ندارم،عوض همه معمولی بودن ها آرامش داشته باشم.ثبات داشته باشم.