مادرم اشتباهاتش را گردن دیگران می انداخت.یکجور نامحسوسی.زیر نقاب قدرت و دانایی مخفی میشد و لباس معصومیت و احترام به دیگران میپوشید و...

گذشت.بزرگتر شدم.رسیدم به حالای خودم.مو نمیزنیم باهم.

دیروز به این فکر کردم.دیروز فهمیدم چیزی در من تمام شده و من،هنوز با خیالش میدوم.دیروز فهمیدم چه ضعیفم و یاد مادرم افتادم.از صبح که بیدار شدم قیافه ی مصمم تری داشتم و روحیه ای شادتر.چندنفری تشویقم کردند.

وراثت چیز عجیبی است.