انتظار را از بچگی یادم دادند.از آن وقتی که منتظر ماندم و حتی نمیدانستم که میتوانم بپرسم چرا؟ یادم دادند که زندگی "همینه که هست".یادم دادند که اگر مشکلی هست،حلش کن.نپرس چجوری.نگو نمیشود.بعدها که بزرگ تر شدم،عصبانی بودم از پدر و مادرم.اما بخشیدمشان.چون مجبور بورم.

این شد که همیشه نپرسیدم چرا.دنبال حقم نبودم.دعوا نکردم.بعد از دو سه برخورد همه میدانستند که من میبخشم.همیشه میبخشم.شاید چون همیشه فکر میکردم مجبورم.

گذشت تا رسیدم به آن روزی که هر کدام از آدمهایم کوهی از مشکل بودند.برای لحظه ای لذت،باید ساعتها تحملشان میکردم.تحمل آدم ها را نداشتم.با کمک قرص ها مشکلات را حل میکردم.با کمک قرص ها می بخشیدم.

دیگر آن آدم نیستم.فهمیده ام که آدم هایت نباید اینهمه سخت باشند.نباید اینهمه تحمل کنی.باید سرشان داد بزنی.توبیخشان کنی.یا حتی گاهی ترکشان کنی...