در سرزمینی دور،مردی بود بسیار باهوش.آدم ها از جاهای دور و نزدیک برای حل مشکلاتشان به سوی او می آمدند.هوش و استعداد او زبانزد بود ولی او ...

مردم از دور و نزذیک می آمدند.تنها یا با همسرانشان،با شریکشان یا با فرزندانشان.شهره شده بود به حل معماهای زندگی.هر معمایی.کار،درس،زندگی.اما خود او...

مردم از دور و نزدیک می آمدند و پشت درهای فلزی مدت ها می ایستادند تا نوبتشان شود.در های فلزی بزرگی که به دالانی تاریک ختم میشد.دالان به پله های مارپیچ نیم بندی میرسید که در تاریکی فرو می رفت.در عمق تاریکی مردی بود که خود را در اتاقک نمور و بدبویی حبس کرده بود.در که میزدی با خوشرویی و مهربانی پنجره کوچک سلولش را باز میکرد و کلمات سحرآمیزش مشکلت را حل میکرد.

اما او در آن اتاقک چه میکرد؟

فرفره هایی داشت برای بازی.ریز و درشت.هرکدام طرحی.هر کدام رنگی.یکی را میچرخاند و بعد دیگری و دیگری و دیگری.همزمان میچرخیدند.از بالا که نگاه میکردی صحنه ی زیبایی بود.تا حالا هفتاد فرفره را همزمان چرخانده بود.اما...

اما اشکال اینجا بود که خسته نمیشد از فرفره ها.صحنه ی چرخش همزمان فرفره ها برایش تکراری نمیشد.روزهای اول چند دقیقه در اتاقش این کار را میکرد.بعدها ساعتها در حیاط پشتی.کمی بعدتر سرکار نرفت.بعد همسرش را از دست داد و...

نهایتآ زندانی فرفره ها شد.