مادر دوستمان مرده است.این را یکی دیگر از دوستان،تلفنی و بی مقدمه می گوید.وقتی که بالای سر مریض کنسری ام ایستاده ام.تازه از اتاق عمل آمده.عمل تسکینی است.دوماهی می تواند غذا بخورد و بعد دوباره کنسر.دوباره شاید عمل.شاید شیمی درمانی.شاید هم مرگ.

مادر دوستمان مرده است.دوست دیگری که زنگ زده است برای هماهنگ کردن،خبر را تکرار می کند.آی سی یوی اطفال هستم.نوزاد هشت روزه ای در دستگاه است.جنسیتش مبهم است.به سختی نفس می کشد.کوچکترین سوزن به سختی در رگش جا شده.خانواده اش نخواستندش.همه می گویند کاش بمیرد.

مادر دوستمان مرده است.این را با خودم تکرار می کنم تا چیزی یادم بیاید.مریضی اکسپایر شده.خلاصه پرونده،گواهی فوت،عکس ها و سی تی ها،وسایلش را خانواده اش بیایند جمع کنند؟تخت را زودتر خالی کنند برای مریض جدید؟وسایل احیا را از اتاق ببرند؟

یادم نمی آید.

مادر دوستمان مرده است.باید زنگ بزنم.نمیدانم چه باید بگویم.گریه ندارم.غمگین نیستم و با این نمیتوانم کنار بیایم.