بسته ای فرستاده اند برایم از اصفهان.همانجا آقای راننده اتوبوس ۵ هزارتومان ناقابل کرایه برای چند عدد دی وی دی گرفته است.می‌روم از انبار ایران پیما تحویل بگیرم.پیدا نمی شود.نیم ساعت منتظر میشوم.گوشه انبار یک بسته سفید روی زمین افتاده است.خم میشوم بگذارمش روی میز که اسمم را رویش میبینم.انباردار میخواهد ۵ هزار تومان بابت هزینه انبارداری بگیرد.چونه میزنم و میگویم که می روم از مسئول ترمینال میپرسم.به هزارتومان راضی می شود.

چراغ بنزین از دیروز روشن شده است.ماشین به تِر تِر افتاده است.کارت همراهم نیست.کنار جاده بنزین فروش ها را میبینم.بوق میزنم.پسرکی است می پرد و باکم را باز می کند و تا به خودم بجنبم ده لیتر(به قول خودش) توی باک ریخته است.اصرار می کند بیشتر بریزد.کمی که معطل می شود تا پنچ تومانی چروکیده را که از ته کیفم بیرون بیاورم،بیخیال می شود.ماشین را روشن می کنم.هنوز چراغ بنزین روشن است.

ماشین را توی کوچه کناری بیمارستان پارک می کنم.جا نیست.کجکی جلوی پارکینگ خانه ای پارک می کنم.تا پیاده شوم کارت پارکم آماده است.برای سه ساعت جلوی در خانه مردم پارک کرده ام و باید هزارتومان هزینه پارک بدهم.آقای پارکبان توضیح میدهد که کوچه ها متعلقات شهرداری است و اینکه فهمیده من پزشکم و چقدر به من لطف کرده است که نیم بها گرفته است.هزارتومان.روی برگه را نگاه می کنم.هزینه اولیه پارک ٢٠٠ تومان و بازای هر ساعت ١٠٠ تومان.

تعدادی جزوه داده ام فتوکپی بیمارستان.گفته ام ١٨ سری کپی بگیرد.هرکدام از بچه ها رفته اند جزوه بگیرند قیمت خاصی باهاشان حساب کرده.از یکی هزاروپانصد گرفته از یکی هفتصد.از دوتاشان که باهم رفته اند نهصد و بیست تومان گرفته.

چه شان شده این مردم؟