لنزهایم را میچپانم توی چشمهایم و راه می افتم.قطر شهر را طی می کنم تا به بیمارستان برسم.حراست بیمارستان جلویم را میگیرد.برای کارت تردد.برای بار هزارم توضیح میدهم که کارت تردد را فقط به اساتید می دهند.کلی حرف بارَم می کنند و به زور راهم می دهند.

می روم بخش.منشی بخش جلوی خانم دکتر ِرزیدنت سال یک اورولوژی را گرفته است و با او حرف میزند.از کنارشان که میگذرم لحن بی ادبانه ی منشی شوکه ام می کند.صد رحمت به گشت های ارشاد.صحنه اش آدم را یاد ناظم دبیرستان می اندازد.

صدای پرستار کشیک بلند است که:" چه مریض بی تربیتی هستی تو.حالم را بهم میزنی.برو بخواب دیگه!"پیرمردی کیسه ادرار به دست به اتاقش برمیگردد.برد بخش سیاه شده است از اسم.تخت های من هم پر.سراغ یکی شان می روم.رزیدنت نورولوژی بالای سرش اردر میگذارد.مریض هم خندان با او کل کل می کند که:"آره.من هم دوست داشتم دکتر شم."جمله تکراری آدم های منیک است.دکتر نگاهی به من می اندازد،پوزخندی میزند و میرود.شکایت مریض را نوشته است اصابت جسم سخت به سر.با علامت تعجب.آدم را یاد باتوم و کهریزک و ... می اندازد.

خانم دکتر رزیدنت اورولوژی می آید.سی تی های مریض را باهم میبینیم.کلیه اش در اثر ضربه خونریزی داخلی کرده است.علت را از مریض میپرسد.می خندد و میگوید دعواهای خانوادگی.خنده اش عصبی ام می کند.درگوشی از دکتر می پرسم که مشاوره روانپزشکی نمیخواهد؟!تکه و پاره خوابیده است روی تخت بیمارستان و با خنده می گوید دعوای خانوادگی.

نتیجه آزمایش های اورژانس که برای مریض درخواست شده است به طرز احمقانه ای غلط است.اصولن هیچ انسانی با چنین نتایجی زنده نمیتواند باشد.زنگ میزنم آزمایشگاه،موضوع را توضیح میدهم و ازشان میخواهم که دوباره آزمایش کنند.طرف پشت خط می گوید:"چیکاره ای تو؟وکیل وصی بیماری؟..." و نهایتن فقط درصورت درخواست رزیدنت انجام میدهد و تق گوشی را میگذارد.رزیدنت گوشی را میگیرد و خودش شماره میگیرد.مشغول است.تا نیم ساعت بعد هم هم چنان مشغول است.

ساعت هفت است و آف شده ام.راهرو بخش را به سمت در خروجی می روم.پیرمرد روی نیمکت توی راهرو خوابش برده.از آنژیوکتش خون آمده و لباسش را خونی کرده است.یک دستش به کیسه ادرارش است و یک دستش به آنژیوکتش.

هفت و نیم است که از پارکینگ بیمارستان خارج می شوم.نگهبان جلوی در نگاه پرنفرتی می اندازدم و ...