مادر محترم تشریف برده اند مسافرت و کوسه شان را سپرده اند به من.من هم ترسو.آن هم اسکار ِگوشخوار.همه چیز جور است که از گشنگی بمیرند.اما مادر زرنگتر از این حرف هاست و روزی سه بار زنگ میزند و دردانه اش را یادآوری می کند.دیشب یک نوبت نیم سانت در ِآکواریوم را برداشتم و غذا ریختم برایش.همچین غذا چِرق چِرق میکرد زیر دندانهایش که از ترس چراغ آکواریوم را خاموش کردم! و دیگر یادم رفت روشن کنم تا حالا.حالا روشن می کنم.صبح دوباره خاموش می کنم.اینطوری انگار با صاحبش رفته است سفر.دیگر دلش هم تنگ نمی شود.