من آدم بدبینی هستم.میگویند خاصیت آدم های نیمه دومی است.در مورد آدم های این مملکت بدبینم.در مورد مردم این شهر.در مورد مردها.در مورد زن ها.در مورد آینده بچه ها.آدم ها را در نادانی و ناتوانی و بدبختی غوطه ور می بینم که کاری نمی توان برایشان کرد و این خشم نتوانستن خودم را روی آنها خالی می کنم و این حالم را بد میکند.احتمالن من برای این کار نیستم.یا برای این مردم نیستم.

دیروز زنی را آوردند با حال بد.بیمار بود.بیماری مزمن.باید تا آخر عمر دارو میخورد.یک هفته داروهایش را نخورده بود.شوهرش گفته بود تاوقتی دارو میخوری نمیتوانی بچه ها را ببینی.یحتمل مرد همسایه گفته بودش که داروها برای بچه ها ضرر دارد.درکدام کتاب خوانده بود خدا می داند.رفت سی سی یو درحالیکه گریه میکرد و میخواست بچه هایش را ببیند.گفتم فردا که برگردی میبینیشان.گفت الآن.تختش را باسرعت بردند.زود مرد.

مرد.زن.مرد همسایه.بچه ها.حالم از همه شان بهم میخورد.