سرم را برگردانم یک هفته دیگر گذشته است.آنهمه برنامه که داشته ام، آنهمه تصمیم،آنهمه اتفاقی که می‌خواستم بیفتد،آنهمه موقعیتی که میخواستم در آنها باشم با سرعت نور از بغل گوشم می گذرند.آخرشب‌ هم تا روی تختم دراز بکشم و پلک بزنم موبایم آلارم ِصبح فردا رامیزند.

آنهمه را که بافته بودم انگار،یک نفر از سوی دیگر کشیده و برده.فقط میل بافتنی ها مانده در دستم...