گوشی موبایلش را در یک دست گرفته و با دست دیگر بچه را دنبال خودش می کشد.بچه سه چهارساله نحیفی است.در فکرم که الآن دستش از بازو در می رود.مادر اما بی توجه داد می زند و ناسزا می گوید.انترن کوتاه قدی هست در بخش که نمیدانم از خیرخواهی است یا بی اعتماد بنفسی که با مردم بیش از حد مهربان برخورد می کند.مریض اگر بچه باشد،بغلش می کند و روی تخت می گذارد،کنار همراهان بی سواد بیمار می ایستد و سیر درمان را برایشان توضیح می دهد و بقیه کارهای خارج از عرف.می آید و یقه اش را میگیرد که به بچه من حالش خوب نشده،پدرت را درمی آورم،پوستت را می کنم تویش کاه می کنم و ...رئیس بخش و چند پرستار می آیند و انترن را از مهلکه نجات می دهند.نهایتن معلوم می شود،بیمارستان را اشتباهی آمده بوده.اگرچه درمان هم برخلاف تصور خانم همسایه! درست بوده.گویا در جواب دربان که چی کار دارید،گفته آمده حقش را بگیرد.

در جریان عروسی اشتباهن تیر خورده است.دوساعت بعد رساندنش بیمارستان.آنقدر خون ازش رفته که دشداشه سفیدش قرمز شده.به چند دقیقه نمی کشد که تمام میکند.همراهانش بیمارستان را روی سرشان میگذارندو ناراحتی شان را با چک و لگد با پزشکان اورژانس قسمت می کنند.بهیار بخش تعریف میکند که قضیه به اینجا ختم نمی شود و اینها برای احقاق به خیال خودشان حق شان حالا حالا ها می آیند و می روند و دردسر درست میکنند.

وقت ملاقات تمام شده،خانم با جیغ و داد وگریه و فحش به نگهبان ها اصرار دارد که برود و مادرش را ببیند.وساطت می کنم و با هم می رویم.میرسانمش به اتاق بیمارش و می روم.چند قدمی دور نشده ام که با خنده داستان مهیج واردشدنش را برای خاله اش که روی تخت خوابیده تعریف می کند و اضافه می کند که آدم باید زرنگ باشد و حق!ش را خودش بگیرد.دلم میخواهد بدانم وقتی آرایشگرش ابروهایش را تا به تا تاتو میکرده هم حقش را ازش گرفته یا نه.