نروید! آقا،خانم!خواهش می کنم بمانید!

ما هم آدمیم.نیاز داریم یک نفر نقاشی مان کند،یک نفر برای حال‌ ما بخواند.یک نفر فیلم ما را بسازد،داستان ما را بنویسد.یک نفر ساز دست بگیرد حال‌ ما را بنوازد.یک نفر که با کارش چشم ببندیم و خوش خوشان سر تکان بدهیم.یک نفر که کتابش را کلمه به کلمه بخوانیم نه فصل به فصل.که دلمان بگیرد وقتی کتابش تمام شد.یک نفر که برای دیدن فیلمش سینما برویم،تا خانه هم پیاده برگردیم،تا یک هفته بعدش خواب های باربط و بی ربط ببینیم.اصلن یک نفر ازخودمان،قلمش را،قلم مویش را،دوربینش را،چه میدانم سازش را آیینه کند بگیرد سمتمان ببینیم خودمان را.یک نفر که بماند.نرود.طاقت بیاورد.بهتر و بدترش بماند،هرکی رفت کوک سازش عوض شد.از ما،دل ما،زندگی ما،نزد دیگر.

برای ما اگر میخوانی،میزنی،می نویسی،برای ما اگر می کِشی نرو.همینجا بمان.ما را از همین ته لذت ها محروم نکن.