امروز روزی مثل هر روز،یه نگاهی به حال‌ت میندازی،یه نگاهی به گذشته‌ت اما برخلاف هر روز رابطه ای می یابی بین‌شان.یاد صحنه‌ی کلیشه ای قصه‌ی دانشمندا میفتی.همان که دراتاقی شلوغ بی‌تفاوت به اطراف نشسته اند و در فکرند.ناگهان جرقه ای زده میشود و رابطه ای کشف.همچین اتفاقی افتاد برای من.بعد از یک عمر حساب کردن چگالی تلخی و بدبیاری و مقایسه‌ی همان در اطرافیان و اندیشیدن به "چرا من؟".حالا هرچه بیشتر فکر میکنم انگار به خروجی غار بیشتر نزدیک میشوم.میبینم که اگر آن تلخی‌ها نبود،اگر آن دوری‌های کشنده‌ی پدر و مادر درکودکی‌ام نبود،هیچ دوری را تا لحظه‌ی خوب و لذتناکش تاب نمی‌آوردم.همان لحظه‌ای که به اندازه‌ی یک نفس خنک حیات‌بخش است.یا اگر فقدانی راتجربه نکرده بودم،اینقدر زنده بودن آدم ها را نمی‌دیدم.تجربه های سخت در کودکی شبیه پریدن از روی آتش است.