بی‌ آن‌که تو را ببینم

در تو رها می‌شوم

و در کف دریا چشم می‌گشایم-

رودم

و به غرقه در تو شدن معتادم.

 

بی آن‌که بوی تو را بشنوم

ریشه های سیاهم درتاریکی بیدار می شوند

فریاد می زنند:بهار،بهار-

شاخه های درختم من

به آمدنت معتادم.

 

«شمس لنگرودی»