_ این چند روز مهمان داشتیم آن هم به یه دلیل تکراری..خاله و شوهر خاله ی محترم(که عمویمان هم هست)بعد از ۱۰ سال زندگی در آمریکا و دوتا ۲ سال زندگی در ایران هنوز نفهمیده اند که کجا برای زندگی بهتر است.فکر کن! پدر میگوید:«این عمق حماقت نوع بشر را نشان میدهد»مادر محترم هم میگوید:«این دختر(خاله را میگوید)عقل ندارد»خاله یک آدم شدیدآ احساساتی و حساس میباشد.چنانچه یکی از اشخاص خانواده ناخن شست پایش ترک بردارد؛خاله ی محترم شب قبلش خواب این واقعه ی دردناک را میبیند و زنگ میزند و کلی گریه و زاری که:«راستش را به من بگویید؛کی مرده؟»بهمین روش توانسته بود مرگ دو تن از بزرگان فامیل را پیشگویی کند!ما هم مریدش هستیم!

_خلاصه بالاخره تصمیم گرفتند بروند همانجا در ینگه ی دنیا زندگی کنند.البته پیش از این ۳بار چنین تصمیمی گرفته بودند و ۶ ماه بعد پشیمان شده بودند و دوباره برگشتند!مختصر بگویم سالی ۳ بار مراسم بدرقه و استقبال برای این دو نفر میگیریم!خدایی این دفعه ی آخرهر کار کردیم توی فرودگاه اشکمان در نیامد!بهرحال رفتند.دستشان بر سر ما!

_ رفتیم خانه ی عمه ی محترم؛عمه جان میکوید:عزیزم یه کاری بکن فلانی(دخترش)امسال کنکور قبول شود.گفتیم:«إه چرا زودتر نگفتید.لااقل لوازمات جادوگری مان را همراهمان می آوردیم.الآن فقط ورد دانشگاه آزاد همراهمان است؛کارتان با دانشگاه آزاد راه می افتد؟؟!»اگر پدر چشم غره نرفته بود که خواهر زاده مان را مسخره نکنید؛ولشان نمی کردیم.حضرت موسی هم با آن عصایش نمی تواند کاری کند.والااااا

_ رفتیم فرودگاه؛دختر خاله محترم(۱۲ سالش است)شروع میکند به گریه کردن که:« من نمیخواهم برگردم آمریکا.نذارید مرا ببرند.»درحال ۱۸ نفر متقاضی جایگزینی پیدا میشود(از دایی کوچیکه که ۳۵ سالشه بگیر تا پسر اون یکی دایی که ۷ سالشه) که هر کدامشان حاضر بودند برای بدست آوردن چنین فرصتی سر ۱۷ نفر دیگر را زیر آب کند!

_ لازم شد حتمآ مادربزرگ محترم را برای یکسری تحقیقات به دانشگاهمان ببریم.غدد اشکی بانو بطور فجیعی پرکارند.فکر کن ۲ روز قبل و ۲ روز بعد از رفتنشان گریه کرد.در نظر بگیرید ۳ بار در سال پنج روز پشت سر هم گریه کردن؛کار هر کسی نیست.خدا قوت بانو!

پ.ن هم دیر رسیدید؛تمام کردیم!