بیشتر عمرم به انتظار روزهای خاصی گذشت.تقریبن از پنج سالگی همیشه دغدغه ی انتظاری همراهم بوده.آنقدر منتظر زندگی کرده ام که پذیرفته ام هیچ راهی برای فرار از این انتظار های طولانی نیست.آنقدر که در منتظرترین روزها هم آرامم.چون میدانم این یکی هم که تمام شود،یکی سخت تر در راه است.آنقدر که راه های خاصی هم برای زودتر تمام شدن هر دوره ی انتظار پیدا کرده ام.از شش سالگی که انتظار بازگشت پدرم را با کشیدن دایره هایی در حیاط و خط زدن روزانه ی یکی از آنها کمتر می کردم تا بعدها که فهمیدم هرچه قدر ناممکن تر بدانم اتفاقی را زودتر می افتد.حالا اما دیگر یک تقدیر ناخواسته نمی دانمش.منصفانه تر نگاهش می کنم یا توجیه برای تسلیم می بافم،را هم نمیدانم.اما میدانم که خوشم آمده از تلاطم و بیقراری.آنقدر که دوره های بی انتظاری را هم به انتظار  ِانتظاری می گذرانم.