من فکر نمی کنم تجربه ی خورشید بهترین باشد.میتوانم عطش اولین کسی که خورشید را لمس میکند؛ البته برای یادآوری تجربه ی نابش؛ درک کنم.با تمام وجود.یادآوری یک لحظه!
مگر چیزهای تازه هم باعث حس نوستالژی میشوند؟عجیب است! نوستالژی بدون خاطره؟! مگر اینکه... در هپروت دیدی باشی اش یا تجربه اش کرده باشی.خاطرات هپروت هم حساب است؟
حس عجیبی است.لمس خورشید را میگویم.اولش داغ است.بعدش فکر اینکه به خورشید دست زده ای رسپتورهایت را از کار می اندازد.یه کم تحمل کن.مثل پک عمیق یک آشغالگرد بدبخت به سیگار برگ اعلای کوبایی که البته...تمام شده.حالا هی تو برایش بگو که :هی عمو! تمام شده.با تو ام.آهای! میشنوی؟...او هم از آن حس نوستالژی کیفور است نه سیگار برگ اعلای کوبایی.
آخر نوستالژی بدون خاطره که نمیشود.ولی میشود تصور کرد.نه؟لحظه های ناب ناب.ببینم کلمه ای برای ناب ناب وجود ندارد یا من بلد نیستم؟
پ.ن:ببخشید من مغزم عفونت کرده چکارش کنم؟فکر میکنی یک گیلاس کنیاک...؟ها؟