چه می شود که من احساس می کنم این آهنگ از دل من پخش می شود نه از اسپیکر و نفر بغل دستی اصرار دارد که این "مزخرف"را عوض کنم؟چه می شود که در اوج فراقت، به اندازه ی دو ساعتِ یک فیلم،دلهره ی آدم های قصه را میگیری؟چه می شود که شعری میخوانی و ته دل تو خنک می شود، سبک می شوی،کیف می کنی اما دیگری هیچ.واقعن چه سازوکاری در کار است که یک نوشته،یک آهنگ،یک فیلم یا حتی یک صحنه بعضی آدم ها را می تکاند و از بعضی دیگر چون نسیمی عبور می کند.

یادم نمی آید که کدام آدم ها اند که معتقدند هر کسی دنیا را یک جوری می بیند اما من از آنهام.همان ها که معتقدند هیچ دو چشمی یک چیز واحد را مثل هم نمی بینند مگر اینکه مال یک نفر باشند.نه که یکی جزئیات راببیند و یکی نبیند.که یکی دقیق باشد و یکی حواسپرت.نه.اینها نه.کلن،از اساس متفاوت می بینند.ربطی هم به طرز فکر و اینها ندارد.من مثلث می بینم تو دایره.من قرمز می بینم تو زرد.

آدم های کمی پیدا می شوند که آدم را آنطور که خودش دوست دارد ببینند.و تعریف کنند که هی فلانی!راست است تصویر ذهنی ات. و تو کیف کنی و بخواهی شان.بخواهی شان که خودت را بشنوی ازشان.کافی است تو هم آن آدم را عین خیالش دیده باشی. چیز هیجان انگیزی است.هم خیلی محتمل است هم خیلی بعید...