باید بپذیریم که بعضی چیزها نوشتنی نیست.یا شاید نوشتن آن راهی نیست که سنگینی روی قلب آدم را بردارد.باید نیلبکی داشت،گوشه ای نشست و ساعت ها در آن دمید.برای بعضی حرف ها باید اعتقادی داشت،دیری،کلیسایی،امامزاده ای پیدا کرد و رفت معتکف شد،معترض شد،دعا کرد و گریست.گریه شاید گشایش شد.یک حرف هایی را باید سر به هوا و دست در جیب راه رفت.راه رفت و سوتشان کرد.بعضی دیگر را باید یک سرشان را آتش زد و سر دیگر را پک.مگر با خاکستر شدن سبک شوند.

معدودی حرف می ماند که فقط باید صبرشان کرد...