تصور کن فرجه یامتحانات است.آنهم امتحان آناتومی.تا حالا لای کتاب را باز نکرده ای.اگر ۱۲ روز فرجه را فقط آناتومی بخوانی؛فایده ندارد.پس کلآ بیخیال آناتومی میشوی.کتاب قلعه ی حیوانات را برمیداری و لذتش را میبری.

نمیدانم تا حالا کتابهای جناب اورول را خوانده اید یا نه ولی شدیدآ پیشنهاد میکنم.یعنی اگر از اوضاع سیاسی مملکتتان درمانده شده اید وهرچندوقت یکبار از مسخرگی اوضاع قهقهه میزنید؛حتمآ یکی از کتابهای اورول را بخوانید.

کتاب قلعه ی حیوانات قصه ی یک انقلاب یا شورش است؛شورش حیوانات یک مزرعه علیه صاحبان انسانی مزرعه.حیواناتی که ادعا میکنند چیزی از انسانها کم ندارند:«انسان تنها مخلوقی است که مصرف میکند و تولیدی ندارد.ماییم که زمین را شخم میزنیم.کود ماست که زمین را حاصلخیز میکند.منتها هیچ کدام از ما مالک چیزی جز پوست خودمان نیستیم»بهانه شان شبیه بهانه ی انقلابیون است؛نه؟

شورش میکنند و صاحب مزرعه را بیرون می اندازند و خود زمام امور را بدست میگیرند.دیگر داستان میشود چگونگی تغییر ماهیت رهبران شورش(که خوکها بودند) بعد از چشیدن طعم قدرت.اینکه چگونه یک به یک اهداف؛شعارها؛آرمانها؛قانون شورش و حتی سرود شورش را هم مطابق با منافع خود تغییر میدهندو حتی وجود قانونها و شعارهای ابتدای شورش را منکرمیشوند! وتا وقتی که حیوانات عامی(همه بغیر از خوکها)از یادآوری گذشته عاجز باشند(آنهم به سبب تغییرات لحظه به لحظه ی تاریخ) اختیار حال و بنابراین آینده را هم نخواهند داشت.

شعار ۴پا خوب؛ ۲پا بد که موتور حرکتی شورش بوده است بعد از اینکه خوکها تصمیم میگیرند روی ۲ پا راه بروند؛میشود:۴پا خوب؛۲پا بهتر!!!

گو اینکه اورول وقایع کتاب را با الگوبرداری از انقلاب اکتبر روسیه نوشته است ولی شباهت عجیبی بین این وقایع با اوضاع سیاسی مملکت خودمان هست.شاید این خاصیت انقلابهای منحرف شده ویا شکست خورده باشد که شبیه هم باشند.

«حالا تعداد موجودات مزرعه خیلی زیاد شده بود.حیواناتی متولد شده بودند که شورش برای انها حکم سنتی را داشت که دهن به دهن به آنها رسیده بود» شبیه نسل سومی های خودمان است؛نه؟

«ناپلئون گفته بود این جور چیزها برخلاف روح حیوانیت است وسعادت واقعی در زیاد کارکردن و ساده زیستن است »رجوع شود به درس وصیت نامه امام بینش سوم دبیرستان.

این داستان که با رویای عدالت اجتماعی و نوید تحقق آن شروع میشود نهایتآ در پایان به نقطه ی اول خود میرسد:«حیوانات درمانده ای که حالا بیشتر از قبل کار میکنند و کمتر میخورند ولی راضیند چون حالا برای خودشان کار میکنند نه انسانها!!»

خنده د ارترین قسمت داستان انجاست که پس از شورش گربه به کمیته ی بازآموزی ملحق میشود و بلافاصله یادمیگیردکه از کلمات به نفع خود استفاده کند!آنجا که روزی  او را میبینند که بر بام نشسته و باچند گنجشک حرف میزند و به آنها میگوید که حالادیگر همه ی حیوانات با هم رفیق اند و هر گنجشکی که دلش بخواهد میتواند بیاید روی پنجولش بنشیند!!!

صحنه ی آخر داستان هم صحنه ی جالبی است.جایی است که خوکها با ادمها سر یک میز نشسته اند و آبجو مینوشند و ورق بازی میکنند و حیواناتی که بهت زده(از پشت پنجره) این صحنه را نگاه میکنند و نمیدانند کدام خوک است و کدام آدم!

تک تک جملات و وقایع کتاب مفهومی برای خود دارند پس بیشتر توضیح نمیدهم جز اینکه این کتاب را حتمآ بخوانید!