از سرِکار،خارج از شهر،جلسه اش را عقب انداخته و رفته است مراسم خاکسپاری.یک و نیم بعدازظهر زنگ میزنند پی‌اش.هرچه بگویم خانه نیامده،منشی حرف خودش را می زند"لطفآ بگویید زودتر بیایند.همه آمده اند،منتظر ایشان هستند"

کافی است یک نفر زنگ بزند یا حتی اس ام اس.خبر بدهد که کسی بچه اش را از دست داده است.با ذوقی عجیب می رود.اگرچه حاصل کار همیشه یک جمله است:درد من کجا و درد اینها کجا.

بیست و شش ساله بوده و عاشق زن یک نفر دیگر شده.زن هم همینطور.تلاش کرده است طلاق بگیرد ازشوهرش و نتوانسته.مرد افتاده بود روی دنده لج و احتمالآ فکر کرده است باید از روی نعشش رد شوند که البته شدند.

شوهر را کشته و تکه تکه کرده اند.بالفطره اینکاره نبوده اند اما.وگرنه نیم‌ساعت بعد خودشان با صد و ده تماس نمی گرفتند.این گفته است من کشتم،آن یکی گفته است من.علی الحساب پسر را اعدام کرده اند و زن را فرستاده اند زندان تا بچه‌اش هیجده ساله شود.عمویش درراه آمدن به مراسم،در جاده اصفهان تصادف کرده و در دم مرده است.با همه‌ی خانواده‌اش.مادرش در سی سی یو است.مشغول مذاکره با مرگ.

زندگی همه‌ی این آدم‌ها در دست آن یک نفر بود.