عروسک‌ها را در دست گرفته و با لبخند نگاهشان میکند و می‌گوید:حیف نیست گذاشتیشون اون بالا؟گردوخاک گرفتن.میخوای بشورمشون؟

 

با بی تفاوتی بدون آنکه سرم را از کتاب تست بالا بیاورم می‌گویم:"نه بابا. بیخیال. بتکونشون خاکشون بره بذارشون همونجا."

-آخه کثیفن...ازاتاق بغلی مامان صدایش میکند و میرود.عروسک ها سرجایشان اند. برمیگردد که مثلن شیشه پاک کن را ببرد.دوباره میگوید:"بشورمشون؟".مامان که دوباره صدایش میزند،هنوز ایستاده و دارد عروسک ها رامی تکاند.با لبخند واقعی برلب و نگاه مادرانه به عروسکها.میگویم:"ببر."همه را میریزد توی پلاستیک بزرگ و می برد:"اونقد تمیز می شن!حالا می بینی."

از روز اول قرارگذاشته که:تا یک ربع به پنج فقط.نه بیشتر.پنج تا بچه دارد.باید شب نشده برسد خانه.خانه هم دور...همیشه۴/۵ آماده است.باید برسانمش به نزدیک ترین ایستگاه.هرجا میگردم نیست.صدا نمی آید.درها بسته اند.فکر می کنم حتمن رفته.اما بعد از یک ساعت پیدایش می شود درحالیکه تمام لباسش خیس شده.توی ماشین با خنده برایم تعریف میکند که بچگی هایش فقط یک عروسک داشته آنهم نه به نرمی عروسک های من.مادرش با کاموا برایش بافته بوده.هنوز داردش.امروز ازهمه‌ی روزها سرحال تر می رود.