عمر با قافله‌ی شک و یقین می‌گذرد

خاطر انباشته از خاطره و قصه و یاد

من بر اینم،تو بر آن،ژرف چو بینی همه هیچ

کودکانیم و به افسانه و افسونی شاد*

حالا نه به اون بدبینی هم ولی خوب راس میگه واکر جان.میگه که عمر با قافله‌ی شک و یقین می‌گذرد.این همون عدم قطعیته که من بهت میگم.هی نشین بگو طرف تکلیف خودشو با دین و خدا و ... مشخص کرده پس احمقه.درواقع طرف فهمیده که مهم اینه که از دوراهی رد کنه مهم نیست که کدوم راه رو بره و الآن دیگه دور خودش نمیچرخه.

*م.امید

مشخص بود که من می خواستم یه پست بنویسم بیخودی بند کردم به اون بیچاره؟:پی