حاج خانم آن بالا نشسته اند.آن بالا صدر مجلس.مبل گذاشته ایم برایشان.چادر پهن کرده ایم روی مبل.چادر سیاه.چای نمی خورند.حتمن شیر داغ با عسل باید باشد.نباشد کلن نمی خورند.چه بسا سال دیگر هم نیایند اصلن.

مادربزرگم چپ و راست لبش را گاز می گیرد.صاحب مجلس است:"وای!شیرخالی؟ نه مادر جان.نه قربانت گردم.شیرقهوه بیاورید برای حاج خانم!دو تا بالش اضافه بذار زیر پای حاج خانم خسته نشوند.مادر جان حاج خانم را برسان خانه شان.بخاری ماشینت را روشن کنی هااا."

درتمام لحظات،ملاخانم به روی مبارکشان هم نمی آورند که اینها سرویس های اضافی است که از کیسه ی محبت مادربزرگ خرجشان می شود.وگرنه ساعتی چهل هزار تومان دیگر این قرو اطوارها را ندارد. تعارف هم نمیزند که:نه!باشد حالا یا چی.سرش را می اندازد پایین و می رود سوارماشین می شود.کیف و بلندگو و دفتر دستکش راهم میگذارد برای من.راستی راستی باورش شده که  یک کاره ای است.

وسط روضه اش درحالت گریه و آه و زاری خاص ملاها:

یکی از مداحان تعریف میکرد که حضرت ابوالفضل آمده اند به خوابشان وگفته اند روضه ی من را اینطوری بخوان(!):کسی که از ارتفاع سقوط میکند،دستهایش را بصورت اِل جلوی خودش می گیرد تا صورتش به زمین نخورد.اما من که دست نداشتم!دست هایم را قطع کرده بودند آن نامردها!فلذا(!!!) با صورت آمدم زمین!(گریه ی جمع)

درنظربگیرید حضرت ابوالفضل را در حال نشان دادن دستهای اِلو توضیح درباره ی روضه ی موردنظرش!