پریروز-دانشکده:

یک خانومی از ایرانسل زنگ زده که چرا شما هنوز خطتان را ثبت نکرده اید  و آخر چیزیت هم اندازه ای دارد و اینها.خلاصه همانجا پشت خطی ثبت ناممون کرد و گفت:

_یک کپی ازصفحه اول شناسنامتونو بذارید وسط یه برگه آ۴ و برای ما به شماره ی... فکس کنید.

+عذر میخوام نشنیدم.چه شماره ای؟

_عرض کردم ...

+ببخشید عرض کردید چند؟

دیروز-لابراتوار زبان:

یک داستان کوتاه با لهجه ی استرالیایی از هدست ها پخش می شود. استاد سعی میکند به کلاس خسته و بی تحرک هیجان تزریق کند:"خوب!حالا ببینیم کی میتونه قصه رو واسه بقیه تعریف کنه!"

یکی دوتا دست بالامی رود.می شمرد:"وان...تو............کام آآن! ..تری .فور...اَاَاَاند...فایو! خوب.حالا شما(منو میگه) یه عدد بگو."

+سیزده!

باز خدا پدرشو بیامرزه دست نگرفت واسمون.همونجا سریع ده تا ازش کم کرد و گفت: شی مینت تری.آی ثینک!

منم تو دلم ناراحت!که عجب آدمیه.یا نظر نپرسه یا اگه میپرسه گوش کنه!

اینطور که من فهمیدم یک رابطه ی معکوسی بین میزان درس خوندن و سطح هوشیاری من برقراره. بطوریکه هرچه بیشتر درس میخوانم،خنگ تر می شم.خدا فردا رو بخیر کنه!