طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان می رسید،ردایش را برسرمی کشید.دلیلش را سوال کردند.گفت:«ازمردگان این گورستان شرم دارم؛زیرا برهرکه می گذرم ضربت من خورده است و در هر گور می نگرم ازشربت من او مرده است.»

پ.ن:من واقعن وقتی این حکایت رو شنیدم به جامعه ی پزشکی بالیدم.فکر کن!ما همکار فرشته هاییم.چه فرقی میکنه حالا فرشته ی مرگ یا زندگی.مهم فرشته بودنه.