علیرغم میل باطنی مان کس یا کسانی که نمی خواهیم وبلاگمان را بخوانند؛دارند میخوانند.حالا چرا نخوانند؟خوب بحث خوبی است.اولآ به کسی ربطی ندارد.دومآ به کسی ربطی ندارد.سومآ نمیدانم دقیقآ این فکر از کی تو کله ام افتاد ولی فکر کنم از وقتی فیلم پدرخوانده را دیدم.آره فکر کنم از همان موقع بود!اون دیالو گ جالب آل پاچینو که:«نذار بقیه بدونن چی تو فکرت میگذره!» از همان لحظه ای که آن را شنیدم خوشم آمد و بکار بستم.یادم می آید بعد از فیلم پا شدم برم خونه ی یکی از دوستانم که پدرم گفت:کجا میری؟و من جواب سر بالا دادم.

من اینی هستم که توی این مجازستانم نه اونی که با اطرافیانم هست(اوه چه وحشتناک!فاصله بگیرید!)البته آنچنان تفاوتی هم با هم ندارند اما یه جاهایی با هم اختلاف دارند که برای من مهم است.تمام سعیم اینست که بهم نزدیکشان کنم و ازشان برآیند بگیرم اما ...خوب سخت است دیگر.زمان میبرد.تا اون موقع میام اینجا(مجازستان) و میذارم اون کسیکه در منه حرف بزنه؛اظهار نظر کنه؛ایده بده و ...مثل یک دیوانه ای ام که ماسک عاقلها را بر صورت زده و اون بیرون همه واسش دست میزنندو وقتی میاد اینجا ماسکشو در میاره میذاره کنار و یه نفس راحت میکشه و دیوونه بازیاشو شروع میکنه.

دلایل کافی بود؟الآن همگی قانع شدید؟خوب نشدید هم نشدید .اصن ....لااله الا الله.

خوب حالا باید چیکار کنیم؟اینجانب نشسته ام و از خواب عزیز قیلوله ام زده ام و فکر کرده ام.

شاید این بساط ناچیزمان را که در جلوی خانه های لوکس و دوبلکس؛ پارکینگ زیرزمینی و استخر و سونا ـ جکوزی دارتان پهن کرده بودیم جمع کنیم و برویم یه جای دیگر پهنش کنیم.این یه کم وقت میبرد و الآن در کمبود وقت بسر میبریم.پس فعلآ کجدار و مریض طی مسیر میکنیم(چون این وبلاگ نویسی در این امتحانات حکم دوپینگ روحی را دارد برایمان) تا سر فرصت! این پاک شدن لینکهایمان هم در همان راستاست.