آنتراک همان استاد است.بچه ها گوشه ای حلقه زده اند و ایستاده اند به حرف.بیشتر مشغول نچ نچ کردن اند تا حرف زدن.کمی ازخوش شانسی خواهر زن استاد میگویندو میخندند،کمی از بدشانسی(!) همکلاسی میگویند و ابرازتاسف و ناراحتی والبته دلسوزاندن برای ناچاری اش.معلم سوم دبیرستان را به یاد می آورند و همه متفقن معتقدند که:"او از زندگی اش راضی بود".دلیل میخواهم.همه مِن مِن میکنند"اینطوراحساس کردم" یا "اینطور به نظر می آمد".احتمالن همه انتظار داشته اند اگر ناراضی بوده ابرازکند!آنهم برای بچه های کلاس!

اصلن دلم برای همکلاسی نمی سوزد.متاسف میشوم برای وابستگی اش در فکرکردن و تصمیم گرفتن.متاسف میشوم برای بزدلی اش.متاسف میشوم برای زندگی دلخواهش که از دست رفت چون به دست آوردنش هزینه داشت و او آنقدر بزرگ نشده که بداند باید هزینه کرد.آنقدربزرگ نشده که عادت ِجمع کردن برای روز مبادا از سرش بیفتد.آنقدر توخالی بالا آمده که هنوز فکرمیکند مبادا یک روزخاص است مثل قیامت.روزی که یکنفر در شیپوری می دمد و آغاز روز مبادا را اعلام می کند.

اصولن اجبار در اصول زندگی،خیلی دور از ذهن است برایم.اینکه کسی مجبور می شود با کسی ازدواج کند یا با کسی ازدواج نکند.اینکه کسی مجبور میشود در رشته ای تحصیل کند یا نکند.اینکه "کسی مجبور میشود" را کلن نمی فهمم یعنی چه.برداشتم از ماجرا اینست که یا طرف دارد خودش را گول میزند یا می خواهد شنونده اش را گول بزند یا یک ترسوی نادان است.

تازه قبول شده بودم دانشگاه.ناراضی از اینکه علیرغم میل شدیدم به ترک خانه، همینجا قبول شدم،هرجا میشد ازبی علاقگی ام به رشته پزشکی میگفتم. هنوز هم همانطور است.ازهرجای زندگی ناراضی میشوم بند میکنم به رشته ام و تحمیلی بودنش.اما خودم خوب میدانم که اگرچه پدر دوست داشت دکتر شوم اما اگر نمی خواستم نمی آمدم از این راه.اینها را گفتم که بگویم اجبار در کلیات و اصول برایم معنی ندارد.اگرچه جبر درجزئیات(از راه عرف و دین و اخلاق و...)روتین زندگی اجتماعی است.نه مرفه بی دردم نه خانواده ام فوق روشنفکرند.اجبار را تجربه کرده ام اما از دیوارش عبور کرده ام.سبک-سنگین کرده ام جایی که می ارزیده مبارزه کرده ام یا بهایش را پرداخته ام یا هم مبارزه کرده ام هم بها داده ام تا زیر بار اجبار نروم.

آدم های ترسو با ترس های موهوم - ترس از: ازآینده ی بیوگی،از نفرین خاله ی درحال احتضار، از رضایت یاعدم رضایت روح مرده،ازحرفهای آدم های دیگر و از خودشان -، آدمهایی آنچنان خسیس که حتی در قبال خودشان وآینده شان حاضر نیستند هزینه کنند،آدم هایی آنچنان بزدل که حتی حاضر به یک مبارزه ی کلامی با نگهبانان قفسشان (قفس تن و فکرشان) نیستند.اینها اند آنهایی که مجبور می شوند یا مجبورند.