_استاد خوشتیپ،خوشپوش،منضبط،با اعتماد به نفس بالا و واجد مدرک دکترا از انگلیس است.کلی مقاله داده است و چه و چه و چه.دخترها دربه در دنبال آمارش هستند.خیلی زود به نتیجه ی شوکه کننده ای می رسند:ازدواج کرده.دوتادختردارد.هردو دانشجوی پزشکی در دبی!همسرش سال ها قبل براثر عقرب گزیدگی فوت شده است.البته استاد بی سر و همسر نمانده و خیلی زود با خواهرزنش ازدواج کرده!

_همکلاسی مان است.با ظاهر و وضعیت درسی نسبتن خوب.چند هفته ای است انگشترطلایی در دست راستش می گذارد به نشانه ی نامزدی.برای کسی گفته که نامزدی و احیانن ازدواجش کاملن اجباری و تحمیلی است.خاله اش در حال بیماری گفته که آرزویش ازدواج پسرش با اوست.این تنها دلیل نامزدی شان است.

_معلم زیست سوم دبیرستانم رابه یاد می آورم.فوق لیسانس داشت.بین سایر معلم های دبیرستانمان که با مانتوهای گل وگشاد و تیره می آمدند سرکلاس وتنها تاکتیکشان برای اداره ی کلاس زهرچشم گرفتن بود تنها از او خاطره ی خوب دارم.مانتوهای رنگی می پوشید.رنگ مانتویش با مقنعه و کیف و حتی کفشش ست بود.کلاس را هم با رفاقت و مهربانی بابچه ها اداره میکرد.چندسال بعد از ازدواجش درحالیکه یک پسر داشته،شوهرش فوت می کند.با برادرشوهرش ازدواج میکند وحالا یک پسر دیگر ازبرادر شوهرسابقش وشوهر فعلی اش دارد.

_پارسال بود شاید.شبکه یک سریالی پخش کرد با مضمونی مشابه.اما قصه در یکی از طوایف کوچ روی ِبختیاری اتفاق می افتاد.و بدلیل تحریک احساسات نوستالژیک پدر، سریال در خانه ی ما با صدای بلند اکران میشد.به ناچار درجریان داستان قرار میگرفتم. قصه ی سریال اما با تمام قصه های بالا یک تفاوت اساسی داشت.زن ِشوهرفوت کرده ای بود که بخاطر عدم پذیرش ازدواج با برادر شوهرش (که عاشق دختر دیگری بود اما به دستور و تهدید رئیس ایل حاضر به چشم پوشی از عشقش شده بود)از ایل خارج شده بود.بدین شکل که چادر،زیرانداز،پشتی ها،مشک وسایر وسایلش را بار تنها قاطرش کرد و شبانه ازایل جدا شد و نزدیک قبرشوهرش چادر علم کرد.کسانی که با قوانین زندگی قبیله ای آشنایی مختصری هم دارند خوب می دانندچه عاقبتی در انتظار چنین فردی است.اما سرسختی و پافشاری زن بر خواسته اش،موثر افتاد و سبب شد رئیس وسایر افراد ایل تن به خواسته اش دهند و به او حق انتخاب برای برگزیدن باقی راه زندگی اش بدهند.

ادامه دارد...