___شنیده ام،دیده ام،وباور دارم که در دنیا زنانی وجود دارند که درک کردنشان سخت است؛زنانی که انگیزه های شان برایمان ناشناخته یا دست کم عجیب است.چرا که محرک رفتارهایشان به سادگی عشق و نفرت وحسادت و بقا نیست.همه ی اینها هست وتنها اینها نیست.پیچیده اند و این پیچیدگی نه لزومآ حسنی است که آنها بر زنان دیگر دارند،نه عیب شان.ولی ما فقط و فقط به این دلیل ساده که آدمیم،کمتر می توانیم چیزهایی را دوست داشته باشیم که ذهن مان در پردازش و تعریف کردنشان دچار گرفتاری می شود.زنانی که کم نیستند اما دراقلیت اند.زنانی که تصویرشان از هر آنچه که«نمی خواهند» بسیار واضح تر ازچیزی است که «به دنبالش هستند».اگر از آنها بپرسی که مشکل شان چیست،جواب روشنی دارند.دقیقآ می دانند چه چیزی را درهمسرشان دوست ندارند،می دانند چه حرف هایی کفرشان را درمی آورد،می دانند کجاها نمی خواهند بروند و به چه چیزی حاضر نیستند تن بدهند.اما وقتی از آنها بپرسی منتظرچه چیزی هستند،سکوت می کنند.به جای نگاه کردن به شما،زل میزنند به در و دیوار و معمولآ می گویند:«نمیدانم.یک اتفاق»

شاید دلیلش این است که آنهاهیچ وقت «مطلوب» راتجربه نکرده اند،اما باهوش تر از آنند که اجازه بدهندحوزه ی جهان بینی شان به تجربیاتشان محدود شود.می فهمند که مطلوبی هم وجود دارد و از نبودنش عصبانی هستند.اما آنقدر شناخت کمی از آن دارند که گاهی حتی در مواجهه با آن هم تشخیص نمی دهند.همین باعث می شود راه حل هایشان برای گرفتاری های روزمره غیرعادی بنظربرسد.اعتماد نمی کنند،غر می زنند،نمی بینند واگرهم می بینند،راضی نمی شوند......آنها راضی نمی شوند.هیچ وقت.آن ها رضایت را نشناخته اند و نیاموخته اند.دست و پا زدن های این زنانی که ما به راحتی برا آسان کردن کارمان آنها را «لوس» خطاب میکنیم،اغلب نمی تواند آنهارا از چاه نارضایتی بیرون بیاورد.___

مجله ی فیلم-شماره ی 385-صفحه ی 116-حالاشدم مثل بقیه به قلم ترانه علیدوستی

 

این حرف ها تمام فکرهای شش ماه اخیر من بوده است.هرآنچه ترانه از مطلوب گفته است،آن مطلوب نادیده اماخواستنی،با تمام وجودم درک کرده ام.نارضایتی گنگ و ناشناخته که گهگاه با افسردگی اشتباه گرفتمش یا انتظار همیشگی برای آن یک اتفاق یا لوس خطاب شدگی،همه را بوده ام.همه را شده ام.همه را.

یک زمانی فکر کردم به درمان این مرض ناشناخته که:شاید باید رفت دکتر روانپزشک؟

یک زمانی فکر کردم بنویسم دردم را که روی کاغذ آوردن دوای خیلی ازدردهاست.در این مورد نبود اما.شاید چون صورت مسئله ناقص بود:این را نمیخواهم.اما...چه میخواهم؟ که بروم دنبالش.یک زمانی هم فکر رفتن داشتم.فکر بریدن،کندن از حال.خرابی پلها یا هرآنچه ساخته بودم تا حالا.شاید که بی چارگی و معلق ماندگی راهگشا باشد.

خوشبختانه یا بدبختانه اسباب عملی کردن هیچ کدام فراهم نبوده است یا من زیادی محافظه کار و ترسو بوده ام.نمیدانم.اما یک چیز محرز است برایم،که این احساس در من نه کم می شود و نه از بین می رود.یا به مطلوب میرسم یا تا آخر عمر ناراضی میمانم.بنای قانع شدن ندارم.