تیله های شیشه ایمو میریزم وسط و میگم:«بیا.اینا همه ی فنگایی که دارم.واسه تو.فقط دیگه باهام قهر نکن.باشه؟بیا با هم دوست باشیم.باشه؟» اینها رو یه بند و تند تند خاص دختر بچه های ۷ـ۶ ساله میگم.دیروزش وقتی داشتم بازی را میباختم با دمپایی همه ی فنگ ها را شوت کردم و بازی را بهم ریختم.کار همیشگی ام بود وقت باخت! دست به سینه و اخم کرده برمیگرده زیر چشمی یه نگاهی به فنگ هام میکنه.خیلی خوشکل اند.باارزش ترین چیزهاییه که دارم. دوباره روشو برمیگردونه.هنوز دست به سینه است.سرشو بالا داده و کج کرده که مثلآ :«نخیرم هنوز قهرم!» با این که بچه ی غدی ام میرمو دست میندازم گردنشو و میگم:«آقا آفرین.بیا آشتی کنیم.آشتی آشتی؟باشه؟»بعد هم یه ماچ آبدار.صداش هنوز تو گوشمه: مووووووووووووووووووووووووووووچچ...در خونشون باز میشه.مامانش منو تو اون حالت میبینه.دستمو از دور گردنش درمیارم و یه کم میرم اونطرف تر.لپ های سفید و تپلی ام یهو خونی  میشن.مامانش:«سهیل بیا تو دیگه.پاشو! بدو ببینم! بدو!» دلم میخواد همونجا بزنم زیر گریه.نصف راهو میره بعد یهو برمیگرده و تند تند با او دستهای کوچیکش فنگ ها رو جمع میکنه و میگه:«گول خوردی آی گول خوردی! دیدی بالاخره فنگاتو ازت گرفتم؟!» نمیدونم بخندم یا گریه کنم!