نه آن قصه ی همیشگی دست های پینه بسته از کار و قاچقاچ شده از سرما.نه.دستهای خواستنی را میگویم.از آنها که می توانند یخ دوست داشتن آدم را آب کنند.از آنها که از اول تا آخر یه قرار، می شود بدون خستگی نگاهشان کرد.آخرسر هم بادلتنگی اونها (و نه شاید صاحبشان) قرار رو ترک کرد.وقتهای درماندگی و کلافگی هم عکس های طرف را بذاری و زوم کنی روی دستهاش.دعا کنی مبادا در حسرت بوسیدنشان بمانی.دعا کنی یک روزی حلقه شوند دور گردنت،یک روزی  قفل شوند در مال خودت برای دویدن تا دور دورا.