از تاکسی پیاده میشوم.بقیه راه یک یا دوکورس تاکسی است کریهاش سرجمع میشود ۲۰۰ یاا ۳۰۰.بیشتر نه.یک تاکسی خطی همانجاایستاده.میروم جلو.دربست چند میبری؟ ـسوارشو. ـ«گفتم چند میبری؟»بلندتر داد میزند:«سوارشو.بحث نکن تو این گرما»ساعت ۵/۱ظهر است.گرمای آفتاب تامغز استخوانت میرود.آسفالت نرم شده.کف پایت در کفش میسوزد. ـ«نه عمو بهتره همینجا طیکنیم.جنگ اول به از صلح آخر» چفیه اش رادور سرش تاب میدهد و دستی به عینک ریبن دور طلایی اش میکشد:«سوار شو عامو(عمو)اصن پول نده.خوبه؟مهمون من» لهجه ی عربی اش بدجوری آدم را مسخ میکند. این لهجه همیشه برایم نماد صمیمیت بوده.سوار میشم.

کلاج ـدنده۱ ـگاز ـ کلاج ـ دنده ۲...دنده را که عوض میکند میگوید:«همیشه چقد میدی همونقد بده» ـ :«والا اینجا قانون خاصی نداره.یکی ۵۰۰میگیره یکی ۶۰۰ یکی هم۷۰۰» ـهر چقد خواستی بده!  میگویم ۵۰۰! گویا قیافه ام غلط اندازاست و انتظارش را نداشته است:پس فردا که بنزین کارتی شد. اونوقت دیگه اینجا تاکسی وای نمیسته اونوقت میفهمی....کلی بحثمیکنیم.از صحبتهاش معلومه خیلی ناراضیه.«نفتمونو میبرن اونوقت خودمون اینجا سماق میمکیم.ما چیمون از این اماراتی ها کمتره؟!» شوفر تاکسی هم نیست.میگویم اگر ناراضی هستید پس چرافلان مسئول می آید میریزید تو خیابونها و دشداشه وچفیهتنش میکنید و یزله(رقص مخصوص عربی) برایش میرقصید؟ عصبی میشود:چی میگیعامو.همینجوری برچسب خیانت و وطن فروشی بهمان میزنند.تو چه میدانی!شما عجم ها برای خودتان...(نمیداند این عجمکهمیگوید خودش فحش است)دیگه اینکارارو همنکنیم نون بهمان نمیدهند.تا حالا رفتی استخدام؟(منظورش مصاحبه وگزینش برای استخدام است)بعد تو روبخاطرعرب بودن یا سنی بودنت ردکنن؟فکر میکنی چراماعربها اینقد بدبختیم؟(آمپر چسبانده.انگار من مسبب بدبختیشان هستم) خونسرد جوابش رامیدهم.توکتشنمی رود. ـمیروید استقبال آقایان بعد بمب میذارید زیر پای همشهریاتون.که چه؟مثلآ میخواهید بگویید ناراضی هستید؟باکشتن یه عده آدمبیگناه؟اگه مردید بروید بذاریدزیر پای ... ـ«خوب میکنیم.باز هم میذاریم.» به مقصد نزدیک میشویم. زهرخندی میزند:«ما عربهامیدانیم چه میکنیم.آن بمب ها هم دلیل داشت.فایده داشت.آخر صبر و تحمل ما هم اندازه دارد.حالاوایسا.. تو چه میدانی عامو!»چقدر اینجمله راتکرار میکند.هرچه میگویممردم بیگناه چه تقصیری دارند میگوید«ما چه تقصیری داریم؟!همین بانک ـبانک سامان که در آن بمب منفجر شد رامیگوید ـ پولهایمان را میگرفت و..» چیزهای عجیب غریبی میگویدبرایش میگویم که سیاست بانک را دولت؛همانهایی که تو میروی استقبالشان؛تعیین میکنند نه کارمندان بانک.به خرجش نمیرود.باید پیاده شوم کاش به این زودی نمیرسیدیم.شاید چیزهای بدرد بخوری میگفت.برمیگردد و از پشت ریبن قدیمی اش(مطمئنم اصل است)نگاهم میکند: «بزودی خبرهایی میشود.شاید دوباره بمب و درگیری و نا آرامی.مواظب خودت باش! فایده دارد.باور کن.تو چه میدانی عامو!»هزاری میدهم.پانصدی پسم میدهد.میگویم:«نه ۷۰۰ حساب کن»خوشش می آید.خودمهمنمیدانم چرا اینکار رامیکنم.شاید بخاطر بحث هایش.شاید بخاطر لهجه اش.شاید بخاط مواظب باش آخرش.شاید...نکند دارم باج میدهم؟!باج میدهم که همشهری بمانیم؟که هم وطن بمانیم؟ که تو باز هم بگویی:«سوار شو عامو مهمون من»؟؟

آهای عمو من میدانم شماهادرمضیقه اید.میدنم نفت را از سرزمین تو میبرند و تو درگرمای ۵۳ درجه پنکه هم نداری که بچه هایت خنک شوند.میدانم محله های پایین شهرمان سهم تو همزبانانت شده.میدانم که حتی یه مسجد نداری که راحت دست بسته نماز بخوانی.میدانم که کارون داری و انگار نداری. میدانم...نه..وایسا...شاید هم نمیدانم.میدانی من....من فقط متأسفم. همین!

پ.ن۱:دو پست قبلی به هم مربوط بودن.کسی متوجه ربطشان شد؟

پ.ن۲:فردا امتحان ریشه داریم.میخواهیم برویم پاچه ی استاد محترم راپس بدهیم و نمره بگیریم.خدا بخیربگذراند!

پ.ن۳:کسی میداند گرمای ۵۳درجه بدون کولرو پنکه یعنی چه؟نچ.عمرآ بدانید.