*برای زن هم همین اتفاق می افتد:

او خود را فقط به شکل شئ می بیند،به شکل چیزی «دیگر».او هرگز بانوی خودش نیست.وجود او بین آنچا واقعن هست و آنچه تصور می کند هست،تقسیم شده است.و این تصویر تصوری چیزی است که خانواده اش،طبقه اش،مدرسه اش، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده اند.او هرگز زنانگی اش را بروز نمی دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می دهد که مردان برای او ساخته اند.

*عشق برای آنکه متحقق شود باید قوانین دنیای ما را زیرپا بگذارد.عشق رسوا و خلاف قاعده است؛جرمی است که دوستاره باخارج شدن از مدار مقررشان و بهم پیوستن در میان فضا مرتکب می شوند.

*جامعه وانمود می کند که کلی است دارای وحدت حیاتی که در خود و برای خود می زید.اما با آنکه جامعه خودش را واحدی تقسیم ناپذیر میداند،مبتلا به نوعی دوگانگی درونی است که شاید از زمانی آغاز شده است که انسان از رده ی حیوان جدا شد،وبرای خود خویشتنی،وجدانی و اخلاقیاتی قائل شد.جامعه واحدی حیاتی است که بار این ضرورت غریب را به دوش می کشد که باید هدف هاو امیالش را توجیه کند.گاهی هدف های جامعه،که به صورت احکام اخلاقی جلوه گر می شود،باامیال ونیازهای افراد تشکیل دهنده ی جامعه تطابق پیدا می کند.اما گاه این هدف ها(احکام اخلاقی)نافی آرزوهای گروه های اقلیت یا طبقات مهم جامعه است و گاه نیز این هدف ها نافی عمیق ترین غرایز بشری است...

 

دیالکتیک تنهایی-اکتاویو پاز